فروغ فرخ زاد ، انسان مدرن ایرانی

 
 
Saturday
shahram Adilipour-Forough

فروغ فرخ زاد ، انسان مدرن ایرانی
شهرام عدیلی‌پور
-
« انسان فروغ نه آن انسان کلی و سمبولیک نیما و اخوان ست ، نه انسان رمانتیک توللی و مشیری و نادرپور ، نه انسان اسطوره ای سپهری و نه آن شیرآهنکوه مرد شاملو که میدان خونین سرنوشت به پاشنه ی آشیل در می نوردد6. انسان فروغ ، انسانی عادی و ساده است که در میان کوچه و بازار می گردد و با تمام عیب و نقص ها و خوبی و بدی و سستی و کمال و زشتی و زیبایی اش انسان است »
-
نوشتن از فروغ فرخ زاد و درباره ی او نوشتن بسیار دشوار ست ، هم از این رو که تا به حال درباره ی او بسیار گفته اند و نوشته اند و هم این که فروغ شخصیتی ست که انسان در برابر اش به عجز می افتد ، به قول شاملو یکی از دلایل بزرگی شعر فروغ این ست که داوری درباره ی آن آسان نیست ، شعر او شکست ات می دهد1.
البته این سخن درمورد خود فروغ هم کاملن صدق می کند . اما با وضعیتی که شعر امروز ایران دارد شاید باز هم گفتن و گفتن از فروغ و پرداختن به او ناگزیر باشد چون پس از گذشتن چهار دهه از خاموشی او هنوز شعر اش حرف اول را می زند و هنوز شعری که بتواند به پای آن برسد یا به آن نزدیک شود و با آن همسری و برابری کند خلق نشده است. همین که هنوز هم اشعار او در مجموعه شعرهای قدیمی او تجدید چاپ می شود و هر بار کتابی جدید و مجموعه ای نو با ویرایش و چاپی متفاوت ازاشعار او از راه می رسد و هنوز هم تحلیل و بررسی درباره ی او و شعر اش ادامه دارد نشانی از زنده بودن شعر او و عطش شدید جامعه ی معاصر به شعر او ست .
شعر فروغ هنوز هم به نیازهای خفته ی ما پاسخ می دهد و رویاها و آرزوهای پنهان و آشکارمان را سیراب می کند . شعر فروغ زبان گویای نه فقط زنان جامعه ی ما که زبان مردان هم هست چرا که به چنان حدی از غنای انسانی دست یافته است که دیگر از جنسیت فراتر رفته است ، هر چند به باور برخی نظریه پردازان ، فروغ به تنهایی زبان گویای زن صامت ایرانی در طول قرن هاست و او را انفجار عقده ی دردناک و به تنگ آمده ی سکوت زن ایرانی می دانند2 اما به باور من این تنها زن ایرانی نیست که بغض دردناک و سکوت طولانی اش در طنین صدای فروغ می شکند و با او زبان به سخن می گشاید بل که این انسان درد کشیده ی ایرانی ست که با نغمه های محزون و جان دار او که از نهایت تاریکی و از نهایت شب حرف می زند3 زبان به سخن می گشاید و راز درد ناک و اندوه بار خود را با زبان ساده و بی پیرایه و صمیمی این پریشادخت4 شعر معاصر آشکار می کند. بله این درست ست که فروغ در سه کتاب اول خود ( اسیر ، دیوار و عصیان ) تا به تولدی دیگر برسد صبغه ی مردستیزانه و نوعی فمنیسم دارد و رایحه ی جنسیت گرایی از آن به مشام می رسد اما در سال های پختگی اش کاملن از این حد فراتر می رود و به نگاهی کاملن انسانی دست می یابد و اگر طنین صدایی زنانه از آن بر می خیزد به خاطر فردیت و تشخص اوست که از امتیازات شعر او محسوب می شود و طبیعی ست که هر هنرمند اصیلی باید به تفردی ویژه ی خود دست یابد تا از دیگر هنرمندان قابل شناسایی باشد و اگر چنین نبود طنین صدای اش با معدود شاعران زنی که صدایی مردانه از آن ها به گوش می رسد فرقی نداشت و درستی این سخن که او شاعری ورای جنسیت ست در همین استقبال و ستایش مردان این سرزمین در کنار زنان از شعر او آشکار ست و نشانی ست روشن از پیروزی شگفت فروغ در سرزمین شعر خیز ایران ، آن هم جایی که شاعران بزرگ همه مرد اند و هزار سال ادبیات مرد سالارانه پشت سر او ست . این مهم جز از کسی که دارای نبوغ و نیرویی شگفت و جسارتی بی نظیر ست بر نمی آید.
به نظر من شعر فروغ جان شعر معاصر فارسی ست چرا که با زبانی ساده و صمیمی و با صراحت و جسارت از زندگی و از انسان سخن می گوید . فروغ را به درستی زن بی پروای شعر امروز نامیده اند ، جسارت او اما تنها در این نیست که گاه چنان سنت شکنی می کند که چشم همه را خیره می کند و گاه بی پروا پا بر سر سنت های کهن و تابوهای مقدسی می گذارد که تا پیش از او کسی حتا از مردان جرئت نزدیک شدن به آن را نداشته اند ، جسارت و بی پروایی او تنها در این نیست که او با تمام محدودیت های جان کاه محیط مردسالار و در یک جامعه ی سنتی برای اولین بار از نیازهای زنانه سخن می گوید و لحن و زبانی زنانه که تا آن زمان از ادبیات ما غایب بوده است به پیشگاه ادب فارسی عرضه می کند و برای اولین بار به عنوان یک زن بی پروا از تجربه ی گناهی پر ز لذت در آغوشی گرم و آتشین5 سخن می گوید تا امروز این گونه شعر الگوی برخی دختران و شاعران زن ما قرار گیرد و در این کار افراط کنند و اشعاری بی مایه و مبتذل بسرایند به این خیال که بی پروایی را به اوج خود برسانند و آنان را بی پروا تر از فروغ بنامند ، بل که بی پروایی و جسارتی به مراتب بالاتر و شگفت تر از این ها در اشعار فروغ موج می زند و آن صمیمانه و ساده سخن گفتن از انسان و زندگی ست .
فروغ به مانند بسیاری از شاعران هم عصر اش روشن فکر نمایی نمی کند بل که راه خود را می رود و زندگی خود را می کند و صمیمانه خود را بیان می کند و البته در این بیان ، روشن فکری آگاه و بینا را به نمایش می گذارد که« من» خود فروغ ست و با او هیچ فاصله ای ندارد چون شعر فروغ عین زندگی اوست. او خود روزگاری برای تفنن و سرگرمی و شاید دغدغه های کوچکی که داشته شعر می گفته و به طور غریزی هم می گفته چنان که خود به این مسئله اذعان دارد اما در دوران پس از تولدی دیگر شعر می شود جان او و همه ی وجود اش چنان که هر بار شعر می گوید گویی چیزی از او کنده می شود و کم می شود. گفتم جسارت فروغ در این ست که به سادگی از انسان سخن می گوید ، بله انسانی که فروغ در اشعار اش به ویژه از تولدی دیگر به بعد ترسیم می کند دیگر آن انسان کلی و اسطوره ای و ماورایی شعر کلاسیک و حتا انسان ایدئولوژیک و ابر انسان شاعران مرد معاصر نیست . انسان فروغ نه آن انسان کلی و سمبولیک نیما و اخوان ست ، نه انسان رمانتیک توللی و مشیری و نادرپور ، نه انسان اسطوره ای سپهری و نه آن شیرآهنکوه مرد شاملو که میدان خونین سرنوشت به پاشنه ی آشیل در می نوردد6. انسان فروغ ، انسانی عادی و ساده است که در میان کوچه و بازار می گردد و با تمام عیب و نقص ها و خوبی و بدی و سستی و کمال و زشتی و زیبایی اش انسان ست . او گاه زنی ست که هر روز با زنبیلی از کوچه ای می گذرد گاه طفلی که از مدرسه بر می گردد و گاه مردی که با ریسمانی خود را از شاخه می آویزد7 واگر از باغچه بد می گوید و به آن فحش می دهد یا به آن عشق می ورزد یا از کنار آن بی تفاوت می گذرد8 با این همه انسان ست و دائم در تحول و تغییر.
نگاه فروغ اما نگاهی نوستالژیک و اندوه بار ست . به تعبیر دکتر براهنی فروغ در غربت جهان می زیست و در آرزوی وصل و اتحاد با کل جهان بود9 . این نکته در شعر بلند ایمان بیاوریم آشکار تر پیداست. در بسیاری از اشعار خوب فروغ نگاهی پوچ گرا و اگزیستانسیالیستی و سیاه به چشم می خورد و این نگاهی ست که بر بسیاری از روشن فکران پیشرو دهه ی چهل حاکم بوده است و اغلب تاثیری ست که از شکست نهضت ملی و پیروزی کودتای 28 مرداد و هم چنین ادبیاتی متاثر از کسانی همچون سارتر ، کامو ، کافکا ، بکت و اوژن یونسکو پدید آمده بود . در دهه ی 20 هنوز شعر ایران زیر تاثیر رمانتیک های اروپا بود و صبغه ای رمانتیک سیاه در آثار کسانی مانند توللی و نادر پور و دیگران دیده می شد و فروغ در سه کتاب اول خود بیش تر تحت تاثیر همین ها بود اما از دهه ی 20 به بعد شعر فارسی به تدریج از زیر تاثیر شعر اروپا خود را بیرون کشید و به سمت شعر ایرانی سیر کرد تا در دهه ی 40 به اوج خود رسید و این درست همان زمانی ست که فروغ هم به تولدی دیگر رسید . شعر فروغ شعری کاملن ایرانی ست . او با بهره جستن بسیار از شعر و ادبیات غرب و آثار کسانی مانند ژاک پره ور و الیوت و پل الوار به شعر ایرانی می رسد و گاه در کلام او طنین صدای مولوی و حافظ و خیام را می شنویم . برای مثال آن جا که می گوید :

و تکه تکه شدن راز آن وجود متحدی بود
که از حقیر ترین ذره های اش آفتاب به دنیا آمد .10

علاوه بر این که وحدت وجود را به ذهن متبادر می کند ، یادآور این بیت حافظ ست که :

زین آتش نهفته که در سینه ی من ست
خورشید شعله ای ست که در آسمان گرفت

با این همه فروغ در دوران پختگی اش به سمت روشنی سیر می کند و در میان آن نغمه های یاس آور گاهی سرودی امید بخش سر می دهد ، برای نمونه آن جا که می گوید :

دست های ام را در باغچه می کارم
سبز خواهم شد
می دانم می دانم می دانم11

که رگه هایی از عرفان شرق هم در اندیشه اش پیداست و این نشانگر گرایش فروغ به این اندیشه ها در این دوران ست . از سوی دیگر در « تولدی دیگر» و « ایمان بیاوریم ... » طنین آیات کتاب مقدس پیداست و « آیه های زمینی» اش آشکارا انعکاس تورات ست.
نکته ی دیگری که در شخصیت فروغ چشم گیرست و به طبع به شعرش هم تسری پیدا کرده است ، عشق ست. عشق عنصر اصلی و کانونی شعر اوست . او به جایی می رسد که در می یابد باید باید باید دیوانه وار دوست بدارد12 و فریاد می زند که زخم های اش همه از عشق ست13. عشق اما در نگاه او چنان که به همه چیز متفاوت می نگرد تفاوت آشکاری با عشق های معمول و آن چه به نظر آشنا می رسد دارد. به قول شاملو ما نمی توانیم در شعر فروغ به دنبال عشق به آن معنا و مفهمومی که به طور معمول در ادبیات و شعر ما بوده است باشیم. یعنی او به دنبال یک مجهول مطلق نبوده است.14
اکنون کمی به ساختار شعر فروغ بپردازم . دلیل دیگری که شعر او را جان شعر معاصر نامیدم این که شعر اش در نقطه ی تعادل فرم و محتوا و وزن قرار دارد. شعر او از یک سو بسیار پر معنا و با هدف ست و محتوایی غنی دارد و به مسائل مهم زندگی می پردازد و از سویی دیگر به فرم و ساختار شعرش اهمیت می دهد و از آن غافل نیست و این درست در نقطه ی مقابل نظر کسانی ست که امروز برای دست یافتن به شعر ناب از معنا می گریزند و در ساختار گرایی و فرمالیسم افراط می کنند و با استفاده ی افراطی و فهم ناشده ی تئوری های جدید ادبی ، به شعر معنا گریز دامن می زنند تا آن حد که گاهی برخی از آن ها زیر برچسب دهان پرکن پست مدرنیسم به هذیان گفتن افتاده اند و متونی بی جان و مکانیکی و همه شبیه به هم تولید می کنند . فروغ به جز برخی از اشعارش مانند « ای مرز پر گهر » و « علی کوچیکه » که زبان اش کمی ابزاری می شود و در آن مسائل اجتماعی و گاه سیاسی را خیلی صریح و کم تر هنرمندانه مطرح می کند ، در اشعار خوب اش مثل « ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد » و « تولدی دیگر» و « فتح باغ » و « وهم سبز » و مانند آن به غنای زبانی و ساختاری ویژه ای می رسد که اوج تکامل شعر اوست .
این نکته را با استفاده از نطریه ای نشانه شناسانه از امبرتواکو بیش تر توضیح می دهم.
یکی از اصول نظام نشانه شناسی اکو تفاوتی ست که بین نشانه شناسی « دلالت» و نشانه شناسی ارتباط قائل ست . از نظر او دو دسته نشانه وجود دارند :1- نشانه های تازه که مربوط اند به نظام نشانه شناسی دلالت و2- نشانه های برگزیده که مربوط به نظام نشانه شناسی ارتباط می شوند. از دومی شروع می کنم . نشانه های برگزیده نشانه هایی هستند که از پیش تعیین شده اند و مدلول هایی در ذهن مخاطب پدید می آورند که تکراری و کلیشه ای اند و راه به تاویل نمی دهند ، این نشانه ها در حکم سیگنال هایی هستند که بین دو دستگاه رد و بدل می شوند و به خوبی پیداست که دستگاه ها هیچ نقشی در تاویل و تغییر این نشانه ها ندارند و باید به طور خودکار آن ها را دریافت کنند ، به این ترتیب متنی خشک و تصنعی پدید می آید مانند متون آکادمیک و دانشگاهی یا زبان اداری. اما نشانه های تازه بین دو موجود انسانی رد و بدل می شوند که تنها برای ارتباط به کار نمی روند و دریافت کننده حق دارد در آن ها دخل و تصرف کند و آن ها را به حکم مدلول های تازه مورد استفاده قرار دهد . نشانه های تازه تن به قرار دادهای از پیش تعیین شده نمی دهند و متن زبان را دچار دگرگونی می کنند . چنین ست که نشانه های تازه زبان را به اجرایی هنرمندانه مبدل می کنند . در شعرهای « ای مرز پر گهر » و « علی کوچیکه » و « دل ام برای باغچه می سوزد » و اشعار سه کتاب اول ، نشانه ها بیش تر از نوع نشانه های برگزیده اند یعنی نشانه هایی از پیش تعیین شده که به عنوان ابزاری در خدمت محتوای شعر هستند . فروغ در این شعرها بیش تر در فکر این ست که حرف های خود را بزند و برای اش آن قدر مهم نیست تا این حرف ها را به بیان هنری محض مزین کند . در شعر « ای مرز ... » فروغ می خواهد شرایطی را که بر جامعه ی مصرفی و سود پرستانه و مدگرا و بی بنیاد زمان اش حاکم ست و ارزش ها همه بر معیار پول و مد و پوسته های ظاهری فرهنگ غرب شکل می گیرد تصویر کند و با نیش خند طنز آن را به باد انتقاد می گیرد . در شعر « دل ام برای باغچه می سوزد » هم او باغچه را به عنوان نمادی از جامعه در نظر می گیرد و حرف های خود را می زند ، طبیعی ست که در این موارد زبان ابزاری می شود و نمی تواند به بیانی هنرمندانه تبدیل شود اما در شعرهای بسیار خوب اش که او با آن ها فروغ شده است و به آن ها اشاره شد ، نشانه ها از نوع نشانه های تازه هستند. به این ترتیب که هم در لا به لای سطرهای این شعرها حرف های نهفته ی بسیاری هست که مخاطب می تواند آن ها را باز خوانی کند و هر بار از آن ها تاویلی نو به دست دهد و هم به خاطر تاویل پذیری شان می تواند در آن ها آزادنه دخل و تصرف کند و در ذهن خود تغییرشان دهد و معنا های تازه ای از آن ها بیرون بکشد . این جا دیگر زبان به مخاطب تحمیل نمی شود و خودکامگی متن می شکند چون مخاطب در دریافت حس و درک هنری و معنا آزاد ست. علاوه بر این شعرهای مورد نظر را نمی توان به راحتی معنا کرد ، آن ها را باید شنید و حس کرد و در سکوتی که پس از لذت خواندن به دست می آید به راز نهانی شان پی برد . خود فروغ تقسیم بندی بسیار زیبایی در مورد شعرهای مختلف دارد ، می گوید : « می دانید بعضی شعرها مثل درهای بازی هستند که نه این طرف شان چیزی هست نه آن طرف شان ، باید گفت حیف کاغذ . به هر حال بعضی شعرها مثل درهای بسته ای هستند که وقتی بازشان می کنی می بینی گول خورده ای ، ارزش باز کردن نداشته اند ، خالی آن طرف آن قدر وحشت ناک ست که پر بودن این طرف را جبران نمی کند . اصل کار آن طرف ست ... خوب باید اسم این جور کارها را هم گذاشت چشم بندی یا حقه بازی یا شوخی خیلی لوس . اما بعضی شعرها هستند که اصلن نه در هستند و نه باز هستند ، نه بسته هستند ، اصلن چارچوب ندارند. یک جاده هستند . کوتاه یا بلند فرقی نمی کند . آدم هی می رود ، هی می رود و بر می گردد و خسته نمی شود. اگر توقف می کند برای دیدن چیزی ست که در رفت و و برگشت های گذشته ندیده بود. آدم می تواند سال ها در یک شعر توقف کند و باز هم چیز تازه ببیند. »15 شعرهای خوب فروغ درست مصداق مورد آخری ست که او می گوید ، برای مثال شعر تولدی دیگر : آدم هی می رود ، هی می رود و بر می گردد و خسته نمی شود . این شعر پر از نشانه های تازه است و تن به معنایی یکه و قطعی نمی دهد اما شعری معنا گریز هم نیست . وقتی او می گوید :

سفر حجمی در خط زمان
و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن
حجمی از تصویری آگاه
که ز مهمانی یک آینه بر می گردد
و بدین سان ست
که کسی می میرد
و کسی می ماند16

چه گونه می شود این جمله ها را معنا کرد ؟ در بین خطوط این شعر حس ها و حرف های ناگفته ی بسیاری هست و سطر سوم و چهارم اوج زیبایی این قطعه است که به هیچ وجه نمی توان آن را توصیف کرد و آن را تبدیل به نثر کرد . این جا در آمیختگی فرم و محتوا تا حدی ست که اصلن نمی توان آن ها را از هم جدا کرد و از زبان ، ابزاری برای انتقال معنا و مفهوم پدید آورد . صورت گرایان17 روسی شعر را به هم ریختن زبان روزمره می دانند ، قطعه ی بالا درست مصداق همین تعریف ست. یا نگاه کنید به قطعه ی زیر که در آن شاعرانگی در اوج ست و جادوی شاعرانگی کلمات به گونه ای ست که زبان روزمره در آن به محاق رفته است و رفتار متفاوت با زبان و به هم ریختن ساختار روایی زبان روزمره ، فضایی به وجود آورده که در آن رایحه ی خوش شعر خوب ، شعر واقعی بی دروغ به مشام می رسد و می توان در آن ریه ها را از هوایی تازه پر و خالی کرد :

بر او ببخشایید
بر او که در سراسر تابوت اش
جریان سرخ ماه گذر دارد
و عطرهای منقلب شب
خواب هزار ساله ی اندام اش را
آشفته می کنند18

به خوبی آشکار ست که این شعر چه قدر نو و تازه است و چه ترکیب ها و تصویرهای زیبا و جان داری در آن موج می زند.
نکته ی دیگری که به شعر فروغ زیبایی و دل نشینی خاصی می بخشد مسئله ی وزن ست . فروغ به این مسئله خیلی حساس ست و توجه ویژه ای به آن دارد . او به شعر بی وزن اعتقادی ندارد . برای او وزن در شعر یک عنصر حیاتی ست و از ارکان مهم شعر محسوب می شود . به بیان دیگر شعریت شعر در وزن و موسیقی آن ست . خودش در این زمینه می گوید : « من جمله را به ساده ترین شکلی که در مغزم ساخته می شود به روی کاغذ می آورم و وزن مثل نخی ست که از میان این کلمات رد شده بی آن که دیده شود ، فقط آن ها را حفظ می کند و نمی گذارد بیفتند . اگر کلمه ی « انفجار» در وزن نمی گنجد و برای مثال ایجاد سکته می کند ، بسیار خوب این سکته مثل گرهی ست در این نخ . با گره های دیگر می شود اصل گره را هم وارد وزن شعر کرد و از مجموع گره ها یک جور هم شکلی و هماهنگی به وجود آورد. مگر نیما این کار را نکرده ؟ به نظر من حالا دیگر دوره ی قربانی کردن مفاهیم به خاطر احترام گذاشتن به وزن گذشته ست. وزن باید باشد . من به این قضیه معتقدم . در شعر فارسی وزن هایی هست که شدت و ضربه های کم تری دارند و به آهنگ گفت و گو نزدیک تر اند ، همان ها را می شود گرفت و گسترش داد. وزن باید از نو ساخته شود و چیزی که وزن را می سازد وباید اداره کننده ی وزن باشد بر عکس گذشته زبان ست.... من کنار گذاشتن وزن را صحیح نمی دانم . من تجربه ی بی وزن را به عنوان شعر قبول نمی کنم ، به عنوان فکرهای شاعرانه چرا . وزن باید مثل نخی باشد که کلمه ها را به هم مربوط کند . نه این که خودش را به کلمات تحمیل کند. وزن های کلمات باید خودشان را به وزن تحمیل کنند.»19
به این ترتیب او در شعر فارسی به پیروی از استاد نیما ، دست به کار بزرگی می زند و وزن را گسترش می دهد . او می داند که شعر امروز فضایی دیگر دارد و زبان و وزن دیگری می طلبد . دیگر نمی توان وزن هایی را که اغلب در شعر کلاسیک استفاده می شد به کار گرفت . او دست به ترکیب وزن ها می زند و شعر موزون به تعبیر کلاسیک اش را تغییر می دهد و به آن معنایی دیگر می بخشد. در شعر های خوب و پیش رفته ی فروغ دیگر وزن های ضربی و تند دیده نمی شود ، اصلن در نگاه اول وزن چندان حس نمی شود و انسان می پندارد وزنی وجود ندارد. انگار همان نخی که فروغ از آن حرف می زند در این شعرها دوانده شده است و نخی نامرئی کلمه ها را مثل دانه های تسبیح به هم می پیوندد . یکی از دلایل موفقیت و جذابیت و زیبایی شعرهایی مثل « تولدی دیگر» ، « ایمان بیاوریم به ... » ، « فتح باغ » ، « وهم سبز» و « عروسک کوکی » وزن آن هاست که به شکل یک هارمونی مرکب از نغمه ها و آواهای خوش آهنگ مختلف در این شعرها جریان دارد .
در پایان چند نکته ای در مورد شعر « ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد » بگویم و سخن ام را تمام کنم . این شعر یکی از ژرف ترین و بهترین شعرهای ادبیات معاصر یا کل ادبیات هزار و اندی ساله ی ماست. شعر فضایی فلسفی و عاطفی دارد که گاه شدت و نیرومندی عاطفه در آن پهلو به ژرف ترین اندیشه های عرفانی می زند که البته ویژه ی خود فروغ ست و به هیچ یک از اندیشه های عرفانی رایج در گذشته و حال شباهت ندارد. فروغ در این شعر به تعبیر دکتر براهنی مرثیه ی بشریت امروز را سروده است20. در این شعر گویی او از آن سوی پنجره ، از آن سوی مرگ و از جهانی دیگر سخن می گوید. او دیگر شمارش اعداد و خطوط را رها کرده است و از میان شکل های هندسی محدود بر گذشته است ، از جهان بی تفاوتی فکر ها و حرف ها و صداها عبور کرده است و به پهنه های حسی وسعت پناه برده است.21 جهان او و اندیشه ی او دیگر چنان وسیع ست که تصور آن برای انسان هایی که در این جهان که به لانه ی ماران مانند ست22 زندگی می کنند و به مسائل حقیر عشق می ورزند و بر سر آن ها با هم جنگ و جدال می کنند بسیار مشکل ست . فضای گنگ و مه آلود این شعر که دائم در آن باد می آید و کلاغ های منفرد انزوا و ابرهای تیره که پیغمبران آیه های تازه ی تطهیر اند در آن می چرخند و غرابت اندوه بار تنهایی23 را القا می کنند چنان غنی و زنده و محسوس و سرشارست که انسان از بزرگی و مهابت اش و از هشدارهای مبهم و تکان دهنده اش به وحشت می افتد و از سردی یخ می زند . سرما و غربت و تنهایی و انزوا در این شعر که شاید قصه ی غمگین انسان معاصر ست بیداد می کند . ایمان بیاوریم شعری ست که در پرتو یک شعور متعالی و به شدت آگاه و حساس خلق شده و شکل گرفته است . ایمان بیاوریم شعری ست ناب از انسانی ایرانی و جهانی شده و مدرن که تاریخی ویران و پرهیاهو و پر آب چشم پشت سرش دارد و در جهانی سراسر نامردمی و دروغ و تزویرو نیرنگ و خشونت زندگی می کند . انسان ایرانی مظلومی که آرمان ها و استوره های اش همه از بین رفته یا سست شده است و بنیان های سنتی اش فرو ریخته و بی آن که چیز جدیدی جای آن را گرفته باشد در میان زمین و آسمان آویزان ست و نمی داند به کجای این شب تیره بیاویزد قبای ژنده ی خود را24.
-
-------------------------------------------------------

1- « تبلور جان شعر » ، مصاحبه ای با احمد شاملو ، سال 1371 .
2- رضا براهنی ، جاودانه فروغ فرخ زاد ، انتشارات مرجان ، چاپ دوم ، سال 1347 ، ص 32 .
3- تولدی دیگر ، شعر هدیه .
4- تعبیری از مهدی اخوان ثالث.
5- فروغ فرخ زاد . کتاب اسیر ، شعر گناه .
6- « سرود ابراهیم در آتش » . شعری از احمد شاملو ، انتشارات آگاه ، چاپ هفتم ، سال 1372 ، ص 32 .
7- کتاب تولدی دیگر ، شعر تولدی دیگر .
8- شعر دل ام برای باغچه می سوزد ، کتاب ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد . ص 299 .
9- جاودانه فروغ فرخ زاد . همان . ص 32 .
10- ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد ، همان .
11- تولدی دیگر
12 – ایمان بیاوریم ...
13- همان .
14- احمد شاملو ، مجله ی فردوسی ، اول اسفند 1346.
15- حرف هایی با فروغ فرخ زاد ، انتشارات مروارید ، چاپ کتیبه ، سال 1355 ، ص 49 .
16- تولدی دیگر ، همان .
17 – Formalists
18- تولدی دیگر ، شعر بر او ببخشایید ، ص 181 .
19- حرف هایی با فروغ فرخ زاد ، ص 33 و ص 71 .
20- رضا براهنی ، مجله ی نگین ، شماره ی 105 .
21- ایمان بیاوریم ...
22- همان.
23- همان .
24- شعری از نیما یوشیج .



شهرام عدیلی پور
Sh_adilipoor@yahoo.com

نا کجا

 میشل فوکو، فیلسوف و جامعه‌شناس فرانسوی


فوکو ناکجاها را مکان‌هایی غیرواقعی می‌داند که «در راستای شباهت یا تضاد با مکان‌ واقعی شکل می‌گیرند.» از نظر فوکو ناکجا «یا تصویری بی‌نقص از جامعه و یا تصویری در تضاد با آن» است.
..
فوکو باغچه و قالی ایرانی را، هم‌گروه ناکجاها قرار داده
..
اما کهن‌ترین نمونه‌ی دگرجای ِ متشکل از مکان‌های با هم بیگانه، باغچه است. نباید فراموش کنیم که باغچه، این اثر شگفتی‌برانگیز ِ چندین هزار ساله، در شرق معانی ِ عمیقی داشت که این معانی با هم در یک ‌زمان واحد ادغام شده بودند.
باغچه‌ی سنتی ِ ایرانی‌ فضایی مقدس بود که چهار گوشه‌ی آن نشانه‌ی چهار تکه‌ی دنیا بود، درحالی‌که در مرکز آن (ترنج ِ قالی. م.) فضایی بود، مقدس‌تر از گوشه‌ها (لچک‌های قالی. م.) که در حکم ناف دنیا بود؛ یعنی آن‌جا که در باغچه حوض و فواره‌ی آبی قرار دارد. کل گیاهان باغچه در این فضا پخش بودند. باغچه فضایی بود که جهانی کوچک می‌ساخته است.
قالی‌ها دراصل نقشی از باغچه بودند. باغچه، قالی‌یی‌ست که در آن کل دنیا به کمال، توسط نمادها شکل داده، و به‌این‌ترتیب قالی باغچه‌ای متحرک در مکان می‌شود. باغچه، کوچک‌ترین تکه‌ی دنیا و هم‌زمان کل آن است. باغچه از عهد عتیق، دگرجایی عالم‌گیر و موفق بوده است.»


نقل از اینجا
 
 

سنگتراش

 

سنگتراشی بود که از خودش و وضع زندگیش بسیار ناراضی بود. یک روز که از کنار خانه ی یک بازرگان ثروتمند می گذشت از میان دروازه ی باز ، او دارایی بالای او و مهمانان مهم اورا دید.با خودش فکر کرد" این بازرگان باید خیلی قدرتمند باشد" او به حال بازرگان خیلی رشک بردو آرزو کرد  بتواند همانند بازرگان شود .

  آنچه را که انتظارش را نداشت اتفاق افتاد ، یکباره او  بازرگان شد، زندگی با تجملات و داشتن قدرتی که حتی هیچگاه تصورش را هم نکرده بود، طولی نکشید که مراسم رسمی به اجرا در آمد، روی یک تخت روان حمل شد

  , but envied and detested by those less wealthy than himself. Soon a high official passed by, carried in a sedan chair, accompanied by attendants and escorted by soldiers beating gongs. Everyone, no matter how wealthy, had to bow low before the procession. "How powerful that official is!" he thought. "I wish that I could be a high official!"

Then he became the high official, carried everywhere in his embroidered sedan chair, feared and hated by the people all around. It was a hot summer day, so the official felt very uncomfortable in the sticky sedan chair. He looked up at the sun. It shone proudly in the sky, unaffected by his presence. "How powerful the sun is!" he thought. "I wish that I could be the sun!"

Then he became the sun, shining fiercely down on everyone, scorching the fields, cursed by the farmers and laborers. But a huge black cloud moved between him and the earth, so that his light could no longer shine on everything below. "How powerful that storm cloud is!" he thought. "I wish that I could be a cloud!"

Then he became the cloud, flooding the fields and villages, shouted at by everyone. But soon he found that he was being pushed away by some great force, and realized that it was the wind. "How powerful it is!" he thought. "I wish that I could be the wind!"

Then he became the wind, blowing tiles off the roofs of houses, uprooting trees, feared and hated by all below him. But after a while, he ran up against something that would not move, no matter how forcefully he blew against it - a huge, towering rock. "How powerful that rock is!" he thought. "I wish that I could be a rock!"

Then he became the rock, more powerful than anything else on earth. But as he stood there, he heard the sound of a hammer pounding a chisel into the hard surface, and felt himself being changed. "What could be more powerful than I, the rock?" he thought.

He looked down and saw far below him the figure of a stone cutter.

More Is Not Enough

The Stone Cutter



There was once a stone cutter who was dissatisfied with himself and with his position in life.

One day he passed a wealthy merchant's house. Through the open gateway, he saw many fine possessions and important visitors. "How powerful that merchant must be!" thought the stone cutter. He became very envious and wished that he could be like the merchant.

To his great surprise, he suddenly became the merchant, enjoying more luxuries and power than he had ever imagined, but envied and detested by those less wealthy than himself. Soon a high official passed by, carried in a sedan chair, accompanied by attendants and escorted by soldiers beating gongs. Everyone, no matter how wealthy, had to bow low before the procession. "How powerful that official is!" he thought. "I wish that I could be a high official!"

Then he became the high official, carried everywhere in his embroidered sedan chair, feared and hated by the people all around. It was a hot summer day, so the official felt very uncomfortable in the sticky sedan chair. He looked up at the sun. It shone proudly in the sky, unaffected by his presence. "How powerful the sun is!" he thought. "I wish that I could be the sun!"

Then he became the sun, shining fiercely down on everyone, scorching the fields, cursed by the farmers and laborers. But a huge black cloud moved between him and the earth, so that his light could no longer shine on everything below. "How powerful that storm cloud is!" he thought. "I wish that I could be a cloud!"

Then he became the cloud, flooding the fields and villages, shouted at by everyone. But soon he found that he was being pushed away by some great force, and realized that it was the wind. "How powerful it is!" he thought. "I wish that I could be the wind!"

Then he became the wind, blowing tiles off the roofs of houses, uprooting trees, feared and hated by all below him. But after a while, he ran up against something that would not move, no matter how forcefully he blew against it - a huge, towering rock. "How powerful that rock is!" he thought. "I wish that I could be a rock!"

Then he became the rock, more powerful than anything else on earth. But as he stood there, he heard the sound of a hammer pounding a chisel into the hard surface, and felt himself being changed. "What could be more powerful than I, the rock?" he thought.

He looked down and saw far below him the figure of a stone cutter.


People's reactions to this story:

"We all have great power within us. We merely need to know that."

"This story reminds me of a quote: 'At the end of all our searching we will arrive at the place we began and know it for the first time.'"

"If the stone cutter restart moving backwards, he go from nature in man. So, man flow out into nature, nature flow out into man.There's a fluid , energy ranbling between objects in the earth. It is'nt human ambition;it's simply life,moving in a circle."

"We are all powerful in our own way.... We all have our own place"

"The Stonecutter's story reflects the nature of the human mind and of our attachment to it. We jump from one compartment to the next, one desire to the next, one point of view to the next, never resting content with how things really are, never grasping the whole."

"We have to learn to celebrate who or what we are. When there is a way that we can better ourselves we must work for it and not just wish and dream."

"He should have settled for being rich and powerful. Then he could have had all the stone cutters working for him."

"So that's why the game of Rock Scissors Paper works...."

"The grass is always greener on the other side -- until you get there. It's a matter of perspective. Satisfaction is a personal choice. Choose to green up your own grass rather than hopping that fence."

"This definitely proves to me that a person can achieve anything, as long as they stay focused and have a goal ahead of them. As I studied in my MBA classes, you always have to work backwards! Find the end product/result and work back on how you are going to achieve it!"

"We often meet our destiny on the road we took to avoid it."

"Do not expect too much and you will get plenty."

با زخمه های عشق





هر بار لب بالکن می نشینم ودوتار می زنم ،گنجشکی می آید و روی دسته ی سازم می نشیند ، من که می نوازم او هم می خواند و وقتی از ساز زدن باز می ایستم ، گنجشک خاموش می شود و نگاهم می کند که: بنواز !