رفتن کنیزکان رودابه به دیدن زال زر - شاهنامه

رفتن کنیزکان رودابه به دیدن زال زر

دوشنبه 10 مرداد‌ماه سال 1390

داستان را از اینجا بشنوید 

پیوند دانلود مستقیم از اینجا زال در حین شکار مرغان وحشی، برگی از شاهنامه موزه

 زال در حین شکار مرغان وحشی، برگی از شاهنامه موزه فیتزویلیام در کمبریج

 

 

   

 

پرستنده برخاست از پیش اوی

  

سوی چاره، بیچاره، بنهاد روی

به دیبای رومی، بیاراستند

سر زلف، بر گل، بپیراستند

برفتند هر پنج تا رودبار ،

ز هر بوی و رنگی ،چو خرٌم بهار

2535

مه فوردین و سر سال بود

لب رود، لشکرگهِ زال بود

همی گل چِدند از لبِ رودبار

رخان چون گلستان وگل در کنار.

نگه کرد دستان، ز تخت بلند

بپرسید:«کاین گل پرستان که اند؟»

چنین گفت گوینده با پهلوان،

که: از کاخ مهراب، سرو روان،

پرستندگان را سُوی گلستان

فرستد همی، ماه کابلستان»

2540

به نزد پریچهرگان رفت  زال

کمان خواست از تُرک و بفراخت یال .

پیاده، همی شد ز بهر شکار

خَشِنسار بُد، اندر آن رودبار.

کمان تُرکِ گل رخ به زه برنِهاد؛

به دست چپ پهلوان، درنِهاد.

نگه کرد، تا مرغ برخاست ز آب

یکی تیر انداخت، اندر شتاب.

ز پروازش آورد، گُردان، فرود

چِکان خون و  وَشّی شده  آب رود

2545

پرستنده، با ریدک پهلوان،

سخن گفت و بگشاد شیرین زبان،

که:« این شیربازو گَو پیلتن

چه مرد است و شاهِ کدام انجمن؟

 

که بگشاد زین گونه تیر از کمان؛

چه سنجد به پیش اندرش، بدگُمان؟

ندیدیم زیبنده تر ز این سوار

به تیر و کمان بر، چنین کامگار.»

پریروی دندان به لب برنهاد؛

«مکن– گفت: ازین گونه از شاه یاد!

2550

شه ِنیمروز است، فرزند ِسام،

که دستانش خوانند شاهان به نام.

نگردد فلک بر چُنُو یک سوار؛

زمانه نبیند چُنُو نامدار.»

پرستنده با ریدک ماهروی،

بخندید و گفتش که:«چندین مگوی!

که ماهی است مهراب را در سرای

به یک سر ز شاه تو برتر، به پای.

به بالای ِساج است و هم رنگ عاج

یکی ایزدی بر سر از مشک، تاج.

2555

دو نرگس دُژم و دو ابرو به خَم؛

ستون دو ابرو چو سیمین قلم .

دهانش، به تنگی، دلِ مستمند؛

سر ِزلف چون حلقه ی پایبند.

نفس را مگر بر لبش راه نیست؛

چُنُو در جهان نیز یک ماه نیست.»

بدین چاره تا آن لب لعل فام

کنیم آشنا با لب پور سام،

چُنین گفت با بندگان خوبچهر

که:«با ماه، خوب است رخشنده مهر ؛

2560

ولیکن به گفتن مرا روی نیست؛

بُود کآب را ره بدین جوی نیست!

دلاور که پرهیز جوید ز جفت،

بماند به آسانی اندر نِهفت؛

بدان تاش دختر نباشد ز بُن ؛

بباید شنیدنْش ننگی سَخُن.

چنین گفت مر جفت را باز ِنر

چو بر خایه بنشست و گسترد پر:

"کزین خایه گر مایه بیرون کنی

ز پشتِ پدر خایه بیرون کنی

2565

ازیشان چو برگشت خندان غلام

بپرسید ازو نامور پور سام

که:«با تو چه گفت آن که خندان شدی؛

شکفته رخ و سیم دندان شدی ؟»

بگفت آنچه بشنید، با پهلوان ؛

ز شادی، دل پهلوان شد جوان.

چُنین گفت با ریدک ماه روی،

که:« رو مر پرستندگان را بگوی،

که:« از گلسِتان یک زمان مگذرید

مگر با گل از باغ گوهر برید!»

2570

درم خواست ودینار و گوهر، ز گنج؛

گرانمایه دیبای زربفت، پنج؛

بفرمود:« کین نزدِ ایشان برید؛

کسی را مگویید و پنهان برید.

نباید شدنشان سویِ کاخ باز؛

بدان تا پیامی فرستم ،براز.»

برفتند با ماه رخسار پنج ،

اَبا گرم گفتار و دینار و گنج .

بدیشان سپردند گنجی گهر ؛

پیام جهان پهلوان، زال زر .

2575

پرستنده با ماه دیدار گفت،

که:« هرگز نمانَد سخن در نِهفت ،

مگر آنکه باشد میان دو تن؛

سه تن نانِهان ست و چار انجمن .

بگوی، ای خردمندِ پاکیزه رای!

سخن گر به رازست، با ما سرای .»

پرستنده گفتند، یک با دگر

که:« آمد به دام اندرون شیر نر .

کنون کام ِرودابه و کامِ زال

بجای آمد، این بُوَد خوب فال

2580

بیامد سیه چشم گنجور ِشاه،

که بود اندر آن کار دستورِ شاه؛

سخن هر چه بشنید از آن دلنواز،

همی گفت پیش ِ سپهبد براز .

سپهبد خرامید تا گلسِتان

به امیدِ خورشید کابلسِتان .

پریروی گلرخ بتان طراز

برفتند و بردند پیشش نماز.

سپهبد بپرسید ازیشان سَخُن

ز بالا و دیدارِ آن سرو بُن ؛

2585

ز گفتار و دیدار و رای و خرد ؛

بدان تا به خویِ وی اندر خورد ،

«بگویید با من یکایک سَخُن ؛

به کژّی نگر نفگنید ایچ بُن !

اگر راستی تان بُود گفت و گوی،

به نزدیک منتان بُوِد آبروی ؛

وُگر هیچ کژّی گمانی برم،

به زیر پیِ پیلتان بسپَرم .»

رخ لاله رخ گشت چون سندروس

به پیش سپهبد زمین داد بوس.

2590

چنین گفت:«کز مادر اندر جهان

نزاید کسی در میان مِهان ،

به دیدار سام و به بالای اوی؛

به پاکی دل و دانش و رای اوی؛

دگر چون تو، ای پهلوانِ دلیر!

بدین برز بالا و بازوی شیر.

همی مَی چکد گویی از روی تو!

عبیر است گویی مگر بوی تو!

سه دیگر چو رودابه ی ماهروی

یکی سرو سیم است، با رنگ و بوی.

2595

ز سر تا به پایش گل است و سمن؛

به سرو سهی بر، سهیلِ یمن.

از آن گنبدِ سیم، سر بر زمین،

فرو هشته بر ِگُل کمندِ کمین .

به مشک و به عنبر سرش تافته ؛

به یاقوت و گوهر بُنش بافته .

سر زلف جعدش چو مشکین زره؛

فگنده ست گویی گره بر گره .

ده انگشت بر سانِ سیمین قلم؛

بر او کرده از غالیه صد رقم.

2600

بت آرای چون او نبیند به چین؛

برو ماه و پروین کند آفرین .»

سپهبد پرستنده را گفت گرم،

سخن های شیرین، به آوای نرم؛

که:« اکنون چه چاره ست-بامن بگوی-

یکی راه جُستن به نزدیک اوی؟

که ما را دل و جان پر از مهر اوست ؛

همه آرزو دیدن چهر اوست.»

پرستنده گفتا:« چو فرمان دهی،

گذاریم، تا کاخ سرو ِسهی .

2605

ز فرخنده رای جهان پهلَوان،

ز دیدار ِو گفتار ِو روشن روان ،

فریبیم و گوییم هر گونه ای؛

میان اندرون، نیست وارونه ای.

سر ِمشکبویش به دام آوریم ؛

لبش زی لبِ پور سام آوریم .

خرامد مگر پهلوان، با کمند ،

به نزدیکِ دیوار ِ کاخ بلند ؛

کند حلقه در گردن کنگره

شود شیر شاد از شکار ِبره !»

2610

برفتند خوبان و برگشت زال؛

شبی دیدیازان به بالای ِسال.

 

 

در ادامه: 

معنی واژه ها 

 

 

 

افگندن: افکندن

 پروین: مجموعه هفت ستاره است که به تازی ثریا گویند

ایزدی: خدادادی، طبیعی و ذاتی

بت آرای: مشاطه، آرایشگر

 تافته: پیچ داده، مجعد

بدان: برای آن، به خاطر آن، به آن سبب

 تُرک: غلام

بدگمان: بد اندیش، دشمن

 جادو: کنایه از چشم

برزبالا: بلند قامت

 جعد: پیچ و شکن مو

بر گل: با گل (بر: با)

چاره: تدبیر، مکر

بن افگندن: بن افکندن، طرح کردن

چِدن: مخفف چیدن، برچیدن

بُوَد: باشد، شاید

 خایه: تخم پرنده، بیضه

بی چاره: بناچار

 خَشیشار (خَشنسار): نوعی مرغابی سر سپید

پرستنده: کنیز، خدمتکار، ستایشگر، دوستدار درم: واحد سکه نقره

پرستیدن: دوست داشتن دستان: لقب زال

دستور: کارگزار

 کژّی: ناراستی

دلنواز: شاهد، معشوق، محبوب

 کنگره: دندانه های بالای دیوار قصر و حصار قلعه

دینار: نوعی از پول طلا

گذاردن: طی کردن

رخشنده: تابان، پرتو انداز

 گشادن تیر: انداختن تیر از کمان

رودبار: کنار رود، لب آب

گنجور: خزانه دار

ریدک: غلام زال

 گو: دلیر، شجاع

زر: لقب زال پدر رستم، مرد یا زن سفید موی ماه دیدار: زیبا، خوش سیما

زی: به سوی، نزد

 مایه: ماده، مادینه، جوجه ماده

ساج: درختی زیبا از تیره شاه پسند

 مگر: تا آنکه

سُتُرگ: درشت، قوی

 نرگس دُژم: چشم مست و مخمور

ستون دو ابرو: بینی

 نگر: زنهار، هشدار

سدیگر: سوّم

 نماز بردن: سر فرود آوردن

سرو بُن: درخت سرو

نیمروز: سیستان

سَندَروس: صمغی باشد شبیه به کهربا

واژونه: دگرگونه، نادرست، دروغ، وارونه

سمن: نام گلی سفید و خوشبو، یاسمن

 وشّ ی: سرخ

سنجییدن:ارز و ارج داشتن

همال: قرین و شریک

سُهَیل: ستاره ای است که در آخر ماه طلوع کند

 هیچ: کمی ، اندکی

سیم دندان شدن: خندیدن

 یال افراختن: گردن افراختن، سرفرازی کردن

طراز: نام شهری در ترکستان

عبیر: ماده ای خوشبوی که از صندل و گلاب

و مشک سازند چو بینیم گوییم هر گونه ای *

عنبر: عطری که از شیره روده ماهی

مخصوصی گرفته شود

غالیه: ماده ای است که از مشک، عنبر، کافور

و روغن زیتون ترتیب دهند

فروهشتن: باز کردن و به پایین رها کردن مو

کابل: نام شهری در هندوستان

کامگار: زبردست و توانا، پیروز و مسلط

 

برداشت از اینجا