فرجام فریدون - شاهنامه

فرجام فریدون

پنج‌شنبه 15 اردیبهشت‌ماه سال 1390

 

  

 دخمه ها در گنبد سلطانیه

 

فرجام کار فریدون را از اینجا بشنوید  

 

فرستاده‌ای را برون کرد، گُرد؛

سر  ِ شاه ِ خاور مر او را سپرد.

2080

یکی نامه بنوشت نزد ِنیا،

چه از جنگ و چه چاره و کیمیا:

نخست آفرین کرد بر کَردگار؛

دگر یاد کرد از شه نامدار؛

«سپاس از جهاندار  ِ پیروزگر؛

کز اوی است نیرو و هم زو، هنر.

همه نیک و بد زیر  ِ فرمانِ اوست؛

همه بندها زیرِ پیمانِ اوست.

کنون بر فریدون از او آفرین؛

خردمند و بیدار شاهِ زمین:

2085

گشایندۀ بندهایِ بدی؛

هَمَش رای و هم فرّۀ ایزدی.

به نیرویِ شاه آن دو بند گران،

گشادیم بر دستِ افسونگران.

سرانْشان بریدم، به شمشیر  ِ کین؛

بشُستم، به پولاد، رویِ زمین.

من اینک پس  ِ نامه، بر سانِ باد،

بیایم؛ کنم هر چه رفته است یاد.»

سوی دژ فرستاد شیروی را،

جهاندیده گُردِ جهانجوی را.

2090

بفرمود: «کان خواسته برگرای؛

نگه کن همی، تا چه یابی به جای.

به پیلانِ گردونکش آن خواسته،

ببر تا درِ شاه، ناکاسته.»

بفرمود تا کوس و رویینه نای،

برآمد ز دهلیز  ِ پرده سرای.

سپه را ز دریا به هامون کشید؛

ز چین دژ، سوی آفْریدون کشید.

چو آمد به نزدیکِ تمّیشه باز،

نیا را به دیدار او بُد نیاز.

2095

برآمد ز در ناله کرّ  ِنای؛

سراسر بجنبید لشکر ز جای.

همه پشتِ پیلان به پیروزه تخت،

بیاراست سالارِ  ِ پیروز بخت؛

چه با مهد زرّین به دیبای چین،

به گوهر بیاراسته همچنین؛

چه با گونه گونه دِرَفشان درفش؛

جهانی شده سرخ و زرد و بنفش.

ز دریای گیلان چو ابر سیاه،

دُمادُم، به ساری رسید آن سپاه؛

2100

به زرّین سِتام و به زرّین کمر؛

به سیمین رکیب و به زرّین سپر.

اَبا گنج و پیلان و با خواسته،

پذیره شدن را، بیاراسته.

همه گیل مردان چو شیر  ِ یَلَه،

اَبا طوق زرّین و مُشکین کُله.

پس ِ پشت ِ شاه اندر، ایرانیان؛

دلیران و هر یک چو شیر ژیان.

به پیش سپاه اندرون، پیل و شیر؛

پس ِ ژَنده پیلان، یلان دلیر.

2105

درفش فریدون چو آمد پدید،

سپاه منوچهر صف برکشید.

پیاده شد از اسپ، سالار  ِ نو؛

درختی نوآیین، پر از بار  ِ نو.

زمین را ببوسید و کرد آفرین،

بر آن تاج و تخت و کلاه و نگین.

فریدونْش فرمود تا: برنشست؛

ببوسید و بپْسود رویش، به دست.

پس آنگه سوی آسمان کرد روی،

که: «ای دادگر داور  ِ راستگوی!

2110

تو گفتی که: "من دادگرْ داورم؛

به سختی، ستمدیده را یاورم."

همم داد دادیّ و هم یاوری؛

همم تاج دادی، هم انگشتری.

همه کام دل دادیم، ای خدای!

کنون مر مرا بر به دیگر سرای؛

از این بیشتر اندر این جای تنگ،

نخواهم که یابد روانم درنگ.»

بفرمود پس تا: منوچهر شاه

نشست از بر  ِتخت ِ زر،‌با کلاه.

2115

سپهدارْ شیروی و آن خواسته

به درگاه شاه آمد، آراسته.

ببخشید آن خواسته بر سپاه،

چو ده روز بُد مانده از مهرماه.

چون این کرده شد، روز برگشت و بخت؛

بپژمرد برگ‌ ِ کَیانی درخت.

کرانه گزید از بر  ِ تاج و گاه،

نهاده بر  ِ خود سران ِ سه شاه.

فریدون بشد، نام از او مانْد باز؛

برآمد چنین روزگاری دراز.

2120

- همه نیکنامی بِهْ و راستی؛

که کرد، ای پسر! سود از کاستی؟! -

منوچهر بنهاد تاج کَیان؛

به زُنّار  ِ خونین ببستش میان.

بر آیین ِ شاهان، یکی دخمه کرد؛

چه از زرّ  ِ سرخ و چه از لاژورد.

نهادند، زیرا اندرش، تخت عاج؛

بیاویختند از بر ِ عاج، تاج.

به پَدرود کردنْش رفتند پیش،

چنانچون بُوَد رسم  ِ آیین و کیش.

2125

در  ِ دخمه بستند بر شهریار؛

شد آن ارجمند از جهان، زار و خوار.

جهانا! سراسر فُسوسیّ و باد؛

به تو نیست مرد خردمند شاد.

 

صفحه   95 و  96  و 97