نامه فرستادن منوچهر نزد فریدون - شاهنامه

نامه فرستادن منوچهر نزد فریدون

پنج‌شنبه 19 اسفند‌ماه سال 1389

داستان را از اینجا بشنوید 

 

 به شاه آفْریدون یکی نامه کرد،

ز نیک و بد ِ روزگار ِ نبرد:

نخست از جهان آفرین کرد یاد:

خداوند خوبیّ و پاکیّ و داد؛

«سپاس از جهاندار  ِ فریادرس؛

نگیرد به سختی جز او دستْ کس.

دگر آفرین بر فریدون ِ بُرز؛

خداوندِ تاج و خداوند ِ گرز.

هَمََش داد و هم دین و هم فرّهی؛

هَمَش تاج و هم تختِ شاهنشهی.

همه راستی راست از بختِ اوست؛

همه فرّ و زیبایی از تخت اوست.

رسیدم به خوبی به توران زمین؛

سپه برکشیدیم و جُستیم کین.

سه جنگِ گران کرده شد، در سه روز:

چه درشب، چه با هور ِ گیتی فروز.

از ایشان شبیخون و از ما کمین؛

کشیدیم و جُستیم هر گونه کین.

شنیدم که ساز  ِشبیخون گرفت؛

ز بیچارگی،راه ِ افسون گرفت.

کمین ساختم در پسِ ِ پشت ِ اوی؛

نماندم بجز باد در مشتِ اوی .

یکایک چو از جنگ برگاشت روی،

پس اندر گرفتم؛ رسیدم بدوی.

به خفتانْش بر، نیزه بگذاشتم؛

به باد اندر، از زینْش برداشتم.

بینداختم چون یکی اَژدها؛

بریدم سرش زآن تن  ِ بی‌بها.

فرستادم اینک به نزد ِ نیا،

بسازم کنون سلم را کیمیا؛

چنانچون سر ایرج شهریار،

به تابوت زر اندر افگنْد خوار،

بر او بر، نبخشود و شرمش نداشت،

جهان آفرینم بر او برگماشت.»

به نامه درون، این سخن کرد یاد؛

هیونی برافگنْد چون تندباد.

فرستاده آمد، رخی پر ز شرم؛

دو چشم از فریدون پر از آب ِ گرم؛

که چون بُرد خواهد سرِ  ِ شاه ِ چین،

بریده، برِ  ِ شاه ِ ایران زمین!

که فرزند هرچند ییچد ز دین،

نشوید همی خونِ دل ز آبِ کین.

گنه بس گران بود؛ پوزش نبَُرد؛

دو دیگر که کین خواه نو بودو گُرد.

بیامد فرستاده‌ی شوخ روی؛

سر  ِ تور بنهاد در پیشِ ِ اوی.

فریدون کَی، بر منوچهر بر،

همی آفرین خواست از دادگر .