پادشاهی فریدون پانصد سال بود - شاهنامه

پادشاهی فریدون پانصد سال بود

پنج‌شنبه 23 دی‌ماه سال 1389

 

داستان فریدون و سه پسرش

عکس از اینجا

 

داستان را با صدای فریما از اینجا  بشنوید

 


پادشاهی فریدون پانصد سال بود

 فِریدون چو شد بر جهان کامگار ندانست جز خویشتن شهریار 
 به رسم کَیان گاه و تختِ مِهی بیاراست با تاج شاهنشهی 
 به روز خجسته سر مهرماه به سر بر نهاد آن کَیانی کلاه 
 زمانه بی اندوه گشت از بدی گرفتند هر کس ره بخردی 
5دل از داوری ها بپرداختند به آیین یکی جشن نو ساختند 
 نشستند فرزانگان شادکام گرفتند هر یک ز یاقوت جام 
 می روشن و چهره ی شاه نو جهان نو ز داد و سر ماه نو 
 بفرمود تا آتش افروختند همه عنبر و زعفران سوختند 
 پرستیدن مهرگان دین اوست تن آسانی و خوردن آیین اوست 
10اگر یادگارست ازو ماه مهر بکوش و به رنج ایچ منمای چهر 
 وُرا بد جهان سالیان پنجصد نیفگند یک روز بنیاد بد 
 جهان چون برو بر نماند ای پسر تو نیز آز مپْرَست و اندُه مَخور 
 فرانک نه آگاه بُد زین نِهان که فرزند او شاه شد بر جهان 
 ز ضحّاک شد تخت شاهی تَهی سرآمد برو روزگار بِهی 
15پس آگاهی آمد ز فرخ پسر به مادر که فرزند شد تاجور 
 نیایش کنان شد سر و تن بشست به پیش جهانداور آمد نُخُست 
 نِهاد آن سرش پست بر خاک بَر همی خواند نفرین به ضحّاک بَر 
 همی آفرین خواند بر کردگار برآن شادمان گردش روزگار 
 از آن پس هرآنکس که بودش نیاز همی داشت روز بَد خویش راز 
20نِهانش نوا کرد و کس را نگفت همی راز او داشت اندر نِهفت 
 یکی هفته زین گونه بخشید چیز چُنان شد که درویش نشناخت نیز 
 دگر هفته مر بزم را ساز کرد سر بدره های درم باز کرد 
 بیاراست چون بوستان خان خویش مِهان را همه کرد مهمان خویش 
 از آن پس همه گنج آراسته فراز آوریدش نِهان خواسته 
25همان گنج ها را گشادن گرفت نِهاده همه رای دادن گرفت 
 گشادن در گنج را گاه دید درم خوار شد چون پسر شاه دید 
 همان جامه و گوهر شاهوار همان اسپ تازی به زرین فَسار 
 همان جوشن و خود و ژوپین و تیغ کلاه و کمر هم نبودش دریغ 
 همه خواسته بر شتر بار کرد دل پاک سوی جهاندار کرد 
30فرستاد نزدیک فرزند چیز زبانی پر از آفرین داشت نیز 
 چو آن خواسته دید شاه زمین بپذرفت و بر مام کرد آفرین 
 بزرگان لشگر چو بشناختند بر شهریار ِجهان تاختند 
 که ای شاه پیروز یزدان شناس ستایش مرو را و زویت سپاس 
 چُنین روز روزت فزون باد بخت بداندیشگان را نگون باد بخت 
35همه زر و گوهر برآمیختند به تاج سپهبد فرو ریختند 
 همان مِهتران از همه کشورش بدان فرّخی صف زده بر درش 
 ز یزدان همی خواستند آفرین بران تخت و تاج و کلاه و نگین 
 همه دست برداشته بآسمان همی خواندَندَش به نیکی گمان 
 که جاوید باد این چُنین شهریار برومند باد این چُنین روزگار 
40وُزان پس فِریدون به گرد جهان بگردید و دید آشکار و نِهان 
 هر آن چیز کز راه بیداد بود هر آن بوم و بر کان نه آباد بود 
 به نیکی فروبست ازو دست بد چُنان کز ره پادشاهان سَزَد 
 بیاراست گیتی بسان بهشت به جای گیا سرو و گلبن بکشت 
 از آمل گذر سوی تمّیشه کرد نشست اندر آن نامور بیشه کرد 
45کجا «کر جهان گوش» خوانی همی جزین نیز نامش ندانی همی 
 ز سالش چو یک پنجه اندر کشید سه فرزندش آمد گرامی پدید 
 به بخت جهاندار هر سه پسر سه فرّخ نژاد ازدر ِتاجِ زر 
 به بالا چو سرو و به رخ چون بهار به هر چیز ماننده ی شهریار 
 ازین سه دو پاکیزه از شهرناز یکی کِهتر از خوبچهر ارنواز 
50پدر نوز ناکرده از ناز نام همی پیش پیلان نِهادند گام 
 از آن پس بدیشان نگه کرد شاه که گشتند زیبای تخت و کلاه 
 فِریدون از آن نامداران خویش یکی را گرانمایه تر خواند پیش 
 کجا نام او جندل راه بر به هر کار دلسوزه بر شاه بر 
 بدو گفت برگرد گِرد جهان سه دختر گزین از نژاد مِهان 
55سه خواهر ز یک مادر و یک پدر پریچهره و پاک و خسروگهر 
 به خوبی سزای سه فرزند من چُنان چون بشایند پیوند من 
 پدر نام ناکرده از نازشان بدان تا نخوانند بآوازشان 
 چو بشنید جندل ز خسرو سَخُن یکی رای پاکیزه افگند بن 
 که بیداردل بود و بسیار مغز زبان چرب و شایسته ی کار نغز 
60یکایک ز ایران سر اندرکشید پژوهید و هرگونه گفت و شنید 
 به هر کشوری کز جهان مهتری به پرده درون داشتی دختری 
 نِهفته بجستی همه رازشان شنیدی همه نام و آوازشان 
 ز دهقان پرمایه کس را ندید که پیوسته ی آفْرِیدون سزید 
 خردمند و روشن دل و پاک تن بیامد بر سرو ، شاه یمن 
65نشان یافت جندل مر او را درست سه دختر چُنان کافْرِیدون بجست 
 خِرامان بیامد بنزدیک سرو ز شادی چو پیش گل اندر تذرو 
 زَمین را ببوسید و چربی نمود برآن کِهتری آفرین برفزود 
 به جندل چُنین گفت شاه یمن که بی آفرینت مبادا دهن 
 چه پَیغام داری چه فرمان دهی ؟ فرستاده یی گر گرامی مِهی ؟ 
70بدو گفت جندل که خرّم بَدی همیشه ز تو دور دستِ بَدی 
 از ایران یکی کِهترم چون شَمَن پیام آوریده به شاه یَمَن 
 درود فِریدون فرّخ دهم سَخُن هر چه پرسی تو پاسخ دهم 
 ترا آفرین از فِریدون گرد بزرگ آن کسی کو نداردْش خُرد 
 مرا گفت شاه یمن را بگوی که بر گاه تا مشک بوید ببوی 
75همیشه تن آزاد بادت ز رنج پراگنده رنج و بیاگنده گنج 
 بدان ای سر مایه ی تازیان کز اختر بَدی جاودان بی زیان 
 که شیرین تر از جان و فرزند و چیز همانا که چیزی نباشد بنیز 
 [ پسندیده تر کس ز فرزند نیست چو پیوند فرزند پیوند نیست ] 
 به سه دیده اندر جهان گر کس ست سه فرزند ، ما را سه دیده بس ست 
80گرامی تر از دیده آنرا شناس که دیده به دیدنْش دارد سپاس 
 چه گفت آن خردمند پاکیزه مغز کجا داستان زد به پیوند نغز 
 که پیوند کس را نیاراستم مگر که ش به از خویشتن خواستم 
 خرد یافته مرد نیکی سگال همی دوستی را نجوید هَمال 
 که خرّم به مردم بوَد روزگار نه نیکو بوَد بی سپه شهریار 
85مرا پادشاهیّ آباد هست همان گنج و مردان و بنیاد هست 
 سه فرزند شایسته ی تاج و گاه اگر - داستان را - بود گاه ماه(!)
 ز هر کام و هر خواسته بی نیاز به هر آرزو دست ایشان دراز 
 مرین سه گرانمایه را در نِهفت بباید همی شاه زاده سه ، جفت 
 ز کارآگهان آگهی یافتم بدان آگهی تیز بشتافتم 
90کجا از پس پرده پوشیده روی سه پاکیزه داری تو ای نامجوی 
 مران هرسه را نوز ناکرده نام چو بشنیدم این شد دلم شادکام 
 که ما نیز نام سه فرّخ نژاد چُن اندرخور آید نکردیم یاد 
 کنون این گرامی دو گونه گهر بباید برآمیخت یک بادگر 
 سه پوشیده رخ را سه دیهیم جوی سَزا را سزا کار بی گفت وگوی 
95فِریدون پَیامم برین گونه داد  تو پاسخ گزار آنچ آیدْت یاد 
 پیامش چو بشنید شاه یمن بپژمرد چون زآب گنده سمن 
 همی گفت اگر پیش بالین من نبینم سه ماه جهان بین من 
 مرا روز روشن بود تاره شب نباید گشادن به پاسخ دو لب 
 شتابش نباید به پاسخ کنون مرا چند رازست با رهنمون 
100بریشان گشاده کنم راز من به هر کار هستند انباز من 
 فرستاده را زود جایی گزید پس آنگه به کار اندرون بنگرید 
 بیامد در ِبار دادن ببست به انبوه اندیشگان درنشست 
 فراوان کس از دشت نیزه وران بر ِخویش خواند آزموده سران 
 نِهفته برون آورید از نهفت همه راز یک یک بدیشان بگفت 
105که ما را به گیتی ز فرزند خویش  سه شمع ست روشن ز دیدار بیش 
 فِریدون فرستاد زی من پَیام بگسترد پیشم یکی خوب دام 
 همی کرد خواهد ز چشمم جدا یکی راز خواهم زدن با شما 
 فرستاده گوید : چُنین گفت شاه که ما را سه شاهست با تاج و گاه 
 گِراینده هر سه به پیوند من به سه روی پوشیده فرزند من 
110اگر گویم آری و دل زان تهی دروغ ایچ کی درخورَد با مِهی  
 وُگر آرزو را رسانم بدوی شود دل پر آتش ، پر از آب روی 
 وُگر سر بپیچم ز گفتار اوی هراسان شود دل از آزار اوی 
 کسی کو بود شهریار زمین نه بازیست با او سِگالید کین 
 شنید این سَخُن مردم راهجوی که ضحّاک را زو چه آمد بروی 
115ازین در سَخُن هر چتان هست یاد سراسر به من بر بباید گشاد 
 جهان آزموده دلاور سران گشادند یک یک به پاسخ زبان 
 که ما همگنان آن نبینیم رای که هر باد را تو بجُنبی ز جای 
 اگر شد فِریدون جهان شهریار نه ما بندگانیم با گوشوار 
 سَخُن گفتن و بخشش آیین ماست عنان و سنان تافتن دین ماست 
120به خنجر زمین را میستان کنیم به نیزه هوا را نیستان کنیم 
 سه فرزند اگر بر تو هست ارجمند سر بدره بگشای و لب را ببند 
 وُگر چاره بی پاره خواهی همی بترسی ازین پادشاهی همی 
 ازو آرزوهای پرمایه خواه که کردار آن را نبینند راه 
 چو بشنید از آن کاردانان سَخُن نه سر دید آنرا به گیتی نه بُن 
125فرستاده ی شاه را پیش خواند فراوان سَخُن ها به چربی براند 
 که من شهریار ترا کِهترم به هر چم بفرمود فرمانبرم 
 بگویَش که گرچه تو هستی بلند سه فرزند تو برتو بر ارجمند 
 پسر خود گرامی بوَد شاه را بویژه که زیبا بوَد گاه را 
 سَخُن هر چه گفتی پذیرم همی ز دختر من اندازه گیرم همی 
130که گر پادشا دیده خواهد ز من وُگر دشت گردان و تخت یمن 
 مرا خوارتر چون سه فرزند خویش نبینم به هنگام بایست پیش 
 اگر شاه را این چُنین ست کام نشاید زدن جز به فرمانْش گام 
 به فرمان شاه این سه فرزند من برون آنگه آید ز دربند من 
 کجا من ببینم سه شاه ترا فروزنده ی تاج و گاه ترا 
135به شادی بیایند نزدیک من شوَد روشن این شهر تاریک من 
 کنم شادمان دل به دیدارشان ببینم روان های بیدارشان 
 ببینم که شان دل پر از داد هست به زنهارشان دست گیرم به دست 
 پس آنگه سه روشن جهان بین من سپارم بدیشان به آیین من 
 که ت آید بدیدار ایشان نیاز فرستم سبکشان بر شاه باز 
140سراینده جندل چو پاسخ شنید ببوسید تختش چُنان چون سَزید 
 پر از آفرین لب ، ز ایوان اوی سوی شهریار جهان کرد روی 
 بیامد چو نزد فِریدون رسید بگفت آن ، کجا گفت و پاسخ شنید 
 سه فرزند را خواند شاه جهان نِهفته برون آورید از نِهان 
 ز پوییدن جندل و رای خویش سَخُن ها همه پاک بنهاد پیش 
145چُنین گفت کان شهریار یمن سر انجمن ، سرو سایه فگن 
 چو ناسفته گوهر سه دخترْش بود نبودَش پسر ، دختر افسرْش بود 
 سروش ار بیابد چُن ایشان عروس  دهد پیش هر یک مگر خاک بوس 
 ز بهر شما از پدر خواستم سَخُن های بایسته آراستم 
 کنون تان بباید بر او شدن به هر بیش و کم رای فرخ زدن 
150سراینده باشید و بسیارهوش به گفتار او بَرنهاده دوگوش 
 به چربی سَخُنهاش پاسخ دهید چو پرسد سَخُن ، رای فرّخ نِهید 
 ازیرا که پرورده ی پادشا نباید که باشد مگر پارسا 
 سَخُن گوی و روشن دل و پاک تن  سزای ستودن به هر انجمن 
 زبان راستی را برآراسته خرد ساخته کرده بر خواسته 
155[ شما هرچ گویم ز من بشنوید اگر کار بندید خرّم بوید ] 
 یکی ژرف بین ست شاه یمن که چون او نباشد به هرانجمن 
 نباید که گیرد شما را زبون به کار آوَرَد مرد بینا فسون 
 به روز نُخُستین یکی بزمگاه بسازد ، شما را دِهد پیشگاه 
 سه خورشید رخ را چو باغ بهار بیارد پر از بوی و رنگ و نگار 
160نشاند بران تخت شاهنشهی سه خورشید رخ را چو سرو سهی 
 به بالا و دیدار هر سه یکی کِه از مِه ندانند باز اندکی 
 از آن هر سه کِهتر بوَد پیشرو مِهین باز پس در میان ماه نو 
 میانین نشیند هم اندر میان بدان ! که ت ز دانش نیاید زیان 
165بپرسد شما را کزین سه هَمال کدامین شناسید مهتر به سال 
 میانین کدامست و کِهتر کدام بباید برین گونه تان برد نام 
 بگویید کان برترین کهترست مِهین را نشستن نه اندرخورست 
 میانین خود اندر میانست راست برآمد ترا کار و بیکار کاست 
 گرانمایه و پاک هر سه پسر نِهاده همه دل به گفت پدر 
170ز پیش فِریدون برون آمدند پر از دانش و پر فسون آمدند 
 بجز رای و دانش چه اندرخورد پسر را که چونان پدر پرورد 
 برفتند و هر سه برآراستند ابا خویشتن موبدان خواستند 
 کَشیدند با لَشکری چون سپهر همه نامداران خورشیدچهر 
 چُن از آمدنْشان شد آگاه سرو بیاراست لَشکر چو پَرّ تذرو 
175فرستادشان لشکری گَشْن پیش چه بیگانه فرزانگان و چه خویش 
 شدند این سه پرمایه اندر یمن  برون آمدند از یمن مرد و زن 
 همه گوهر و زعفران ریختند همه مشک با می برآمیختند 
 همه یال اسپان پر از مشک و می پراگنده دینار در زیر پی 
 یکی کاخ آراسته چون بهشت همه سیم و زر اندرافگنده خشت 
180به دیبای رومی بیاراسته چه مایه بدو اندرون خواسته 
 فرود آورید اندر آن کاخشان چون شب روز شد کرد گستاخشان 
 سه دختر چُنان چون فِرِیدون بگفت سپهبد برون آورید از نِهفت 
 به دیدار هر سه چو تابنده ماه نشایست کردن بدیشان نگاه 
 نشستند هر سه بدان هم نشان که گفتش فِرِیدون به گردنکشان 
185ازین سه گرانمایه پرسید مِه کزین سه ستاره کدامست کِه 
 میانه کدامست و مهتر کدام بباید برین گونه تان برد نام 
 بگفتند از آن گونه کاموختند سبک چشم نیرنگ بردوختند 
 بدانست شاه گرانمایه زود کز آمیختن رنگ نایدْش سود 
 چُنین گفت کاری همینست ، زِه ! مِهین را به مِه داد و کِه را به کِه 
190شد آنگه که پیوسته شد کارشان بهم درکشیدند بازارشان 
 سه افسرور از پیش سه تاجور رخانشان پر از خوی ز شرم پدر 
 سُوی خانه رفتند با ناز و شرم پر از رنگ رخ ، لب پر آوای نرم 
 بدانگه که می چیره شد بر خرد کجا خواب و آسایش اندرخورد 
 سبک بر سر آبگیر گلاب بفرمودشان ساختن جای خواب 
195به پالیز پیش گل افشان درخت بخفت این سه آزاده ی نیک بخت 
 سر تازیان ، شاه افسون گران یکی چاره اندیشه کرد اندر آن 
 برون آمد از گلشن خسرَوْی بیاراست آرایش جادُوْی 
 برآورد سرما و باد دمان بدان تا سرآید بریشان زمان 
 چُنان شد که بفسرد هامون و راغ بسر بر نیارست پرّید زاغ 
200سه فرزند آن شاه افسون گشای بجستند از آن سخت سرما ز جای 
 بدان ایزدی فرّ و فرزانگی به افسون شاهان و مردانگی 
 بران بند جادو ببستند راه نکرد ایچ سرما بدیشان نگاه 
 چو خورشید برزد سر از تیر کوه بیامد سبک مرد افسون پژوه 
 بنزد سه داماد آزاد مرد که بیند رخانشان شده لاژورد 
205فسرده به سرما و برگشته کار بمانده سه دختر بدو یادگار 
 چُنین خواست کردن بدیشان نگاه نه بر آرزو گشت خورشید و ماه 
 سه آزاده را دید چون ماه نو نشسته بران خسرَوْی گاه نو 
 بدانست کافسون نیاید به کار نباید بدین برد خود روزگار 
 نشستن گهی ساخت شاه یمن همه نامداران شدند انجمن 
210در گنج های کَهُن کرد باز گشاد آنک یکچندگه بود راز 
 سه خورشیدرخ را چو باغ بهشت که موبد چُن ایشان صنوبر نکشت 
 ابا تاج و با گنج نادیده رنج مگر زلفشان دیده رنج شکنج 
 بیاورد هر سه بدیشان سپُرد که سه ماه نو بود و سه شاه گُرد  
 به پیش همه موبدان سرو گفت که زیبا بوَد ماه را شاه جفت 
215بدانید کین سه جهان بین من  سپردم بدیشان به آیین من  
 بدان تا چو دیده بدارندشان چو جان پیش دل بر گمارندشان 
 خروشید و بار عروسان ببست ابر پشت شرزه هیونان مست 
 ز گوهر یمن گشت افروخته عَماری یک اندر دگر دوخته 
 [ چو فرزند را باشد آیین و فر گرامی به دل بر چه ماده چه نر ] 
220بسوی فِریدون نِهادند روی جوانان بینادل راهجوی