جدال سعدی با مدعی - شاهنامه

جدال سعدی با مدعی

یکشنبه 1 شهریور‌ماه سال 1388

    

گلستان باب هفتم - جدال سعدی با مدعی در بیان توانگری و درویشی  

یکی در صورت درویشان نه بر صفت ایشان در محفلی دیدم نشسته و شنعتی [1] در پیوسته و دفتر شکایتی باز کرده و ذم توانگران آغاز کرده، سخن بدین جا رسانیده که درویش را دست قدرت بسته است و توانگر را پای ارادت شکسته.

کریمان را به دست اندر درم نیست           خداوندان نعمت را کرم نیست

مرا که پرورده ی نعمت بزرگانم این سخن سخت آمد، گفتم ای یار توانگران دخل مسکینان اند و ذخیره ی گوشه نشینان و مقصد زائران و کهف مسافران و محتمل [2] بار گران بهر راحت دگران.

دست تناول آنگه به طعام بَرَند که متعلقان و زیر دستان بخورند و فضله مکارم ایشان به ارامل [3] و پیران و اقارب و جیران [4] رسیده

توانگران را وقف است و نذر و مهمانی       زکات و فطره و اعتاق [5] و هدی و قربانی

تو کی به دولت ایشان رسی که نتوانی            جز این دور کعت و آن هم به صد پریشانی

اگر قدرت جود است و گر قوت سجود توانگران را به میسر شود که مال مزکـّا [6] دارند و جامه پاک و عرض مصون و دل فارغ و قوت طاعت در لقمه لطیف است و صحت عبادت در کسوتِ نظیف پیداست که از معده ی خالی چه قوّت آید و ز دست تهی چه مروّت و ز پای تشنه چه سیر آید و از دست گرسنه [7] چه خیر

شب پراکنده خسبد آن که پدید      نبود وجه بامدادانش

مور گرد آورد به تابستان        تا فراغت بوَد زمستانش

فراغت به افاقه نپیوندد و جمعیت در تنگدستی صورت نبندد، یکی تحرمه ی [8] عشا بسته و یکی منتظر عشا [9] نشسته، هرگز این بدان کی ماند

خداوند مکنت به حق مشتغل        پراکنده روزی پراکنده دل

پس عبادت اینان به قبول اولی تر است که جمع اند و حاضر، نه پریشان و پراکنده، خاطرْ اسباب معیشت ساخته و به اوراد [10] عبادت پرداخته؛ عرب گوید اَعوذ بالله مِنَ الفقر المُکـِّبِ و جوارِ من لا یُحَبّ [11] وَ در خبر است الفقرُ سوادُ الوجهِ فی الدّارین [12]. گفتا نشنیدی که پیغمبر علیه السلام گفت الفقرُ فخری. گفتم خاموش که اشارت خواجه [13] علیه السلام به فقر طایفه ای است که مرد میدان رضا اند و تسلیم تیر قضا، نه اینان که خرقه ی ابرار [14] پوشند و لقمه ی ادرار [15] فروشند.

ای طبل بلند بانگ در باطن هیچ            بی توشته چه تدبیر کنی وقت بسیج [16]

روی طمع از خلق بپیچ ار مردی              تسبیح هزار دانه بر دست مپیچ

درویش بی معرفت نیارامد تا فقرش به کفر انجامد؛ کادَ الفقرُ اَنْ یَکونَ کفراً [17] که نشاید جز به وجود نعمت برهنه ای پوشیدن یا در استخلاص گرفتاری کوشیدن و ابنای جنس ما را به مرتبه ی ایشان که رساند ؟ و ید علیا [18] به ید سفلی [19] چه ماند ؟ نبینی که حق جلّ و علا در محکم تنزیل [20] از نعیم اهل بهشت خبر می دهد که اولئکَ لَهم رزقٌ معلوم ٌ[21] تا بدانی که مشغول کفاف از دولت عفاف محروم است و مُلک فراغت زیر نگین رزق معلوم.

تشنگان را نماید اندر خواب                همه عالم به چشم، چشمه ی آب

حالی که من این سخن بگفتم عنان طاقتِ درویش از دست تحمل برفت تیغ زبان برکشید و اسب فصاحت در میدان وقاحت جهانید و بر من دوانید و گفت چندان مبالغه در وصف ایشان بکردی و سخن های پریشان بگفتی که وهم تصور کند که تریاق اند یا کلید خزانه ی ارزاق مشتی متکبر مغرور معجب نفور [22] مشتغل مال و نعمت مفتتن [23] جاه و ثروت که سخن نگویند الاّ به سفاهت و نظر نکنند الاّ به کراهت. علما را به گدایی منسوب کنند و فقرا را به بی سر و پایی معیوب گردانند و به عزت مالی که دارند و عزّت جاهی که پندارند برتر از همه نشینند و خود را به از همه بینند و نه آن در سر دارند که سر به کسی بردارند بی خبر از قول حکما که گفته اند هر که به طاعت از دیگران کم است و به نعمت بیش، به صورت توانگر است و به معنی درویش.

گر بی هنر به مال کند کبر بر حکیم          کون خرش شمار، و گرگا و عنبرست [24]

گفتم مذمت اینان روا مدار که خداوند کرم اند، گفت غلط گفتی که بنده ی دِرَمند چه فایده چون ابر آذار اند و نمی بارند و چشمه ی آفتاب اند و بر کس نمی تابند، بر مرکب استطاعت سوارانند و نمی رانند، قدمی بهر خدا ننهند و درمی بی من و أذیٰ ندهند، مالی به مشقت فراهم آرند و به خسّت نگه دارند و به حسرت بگذارند، چنان که حکیمان گویند : سیم بخیل از خاک وقتی برآید که وی در خاک رود

به رنج و سعی کسی نعمتی به چنگ آرد          دگر کس آید و بی سعی و رنج بردارد

گفتمش بر بخل خداوندان نعمت وقوف نیافته ای الا به علت گدایی، وگر نه هر که طمع یک سو نهد کریم و بخیلش یکی نماید، محک [25] داند که زر چیست و گدا داند که ممسک کیست، گفتا به تجربت آن همی گویم که متعلقان بر در بدارند و غلیظان شدید بر گمارند تا بار عزیزان ندهند و دست بر سینه ی صاحب تمیزان نهند و گویند کس این جا در نیست و راست گفته باشند.

آن را که عقل و همت و تدبیر و رای نیست              خوش گفت پرده دار که کس در سرای نیست

گفتم به عذر آن که از دست متوقعان به جان آمده اند و از رقعه ی گدایان به فغان و محال عقل است اگر ریگ بیابان دُر شود که چشم گدایان پُر شود

دیده ی اهل طمع به نعمت دنیا          پر نشود همچنان که چاه به شبنم

هر کجا سختی کشیده ای تلخی دیده ای را بینی خود را به شره در کارهای مخوف اندازد و از توابع آن نپرهیزد وز عقوبت ایزد نهراسد و حلال از حرام نشناسد

سگی را گر کلوخی بر سر آید            ز شادی برجهد کین استخوانیست

وگر نعشی دو کس بر دوش گیرند          لئیم الطبع پندارد که خوانیست

اما صاحب دنیا به عین عنایت حق ملحوظ است و به حلال از حرام محفوظ؛ من همانا که تقریر این سخن نکردم و برهان بیان نیاوردم، انصاف از تو توقع دارم؛ هرگز دیده ای دست دعایی بر کتف بسته یا بی نوایی به زندان در نشسته یا پرده ی معصومی دریده یا کفی از معصم [26] بریده الا به علّت درویشی؛ شیرمردان را به حکم ضرورت در نقب ها گرفته اند و کعب ها [27] سفته و محتمل است آن که یکی را از درویشان نفس امّاره طلب کند چو قوّت احسانش نباشد به عصیان مبتلا گردد که بطن و فرج توام اند، یعنی فرزند یک شکم اند، مادام که این یکی بر جای است آن دگر بر پای است.

شنیدم که درویشی را با حدثی [28] بر خبثی گرفتند با آن که شرمساری برد بیم سنگساری بود گفت : ای مسلمانان قوّت ندارم که زن کنم و طاقت نه که صبر کنم چه کنم لا رهبانیة فی الاِسلام [29] وز جمله مواجب سکون و جمعیت درون که مر توانگر را میسر می شود یکی آن که هر شب صنمی در برگیرد که هر روز بدو جوانی از سر گیرد، صبح تابان را دست از صباحت او بر دل و سرو خرامان را پای از خجالت او در گل

به خون عزیزان فرو برده چنگ        ز انگشت ها کرده عناب رنگ

محال است که با حسن طلعت او گرد مناهی گردد یا قصد تباهی کند.

دلی که حور بهشتی ربود و یغما [30] کرد          کی التفات کند بر بتان یغمایی

مَن کانَ بینَ یدیهِ ما اشتهیٰ رُطب یُغنی ذلکَ ان رجم العَناقید [31]

اغلب تهی دستان دامن عصمت به معصیا آلایند و گرسنگان نان ربایند

چون سگ درنده گوشت یافت نپرسد        کین شتر صالح است یا خر دجّال

چه مایه مستوران به علت درویشی در عین فساد افتاده اند و عرض گرامی به باد زشت نامی بر داده

با گرسنگی قوّت پرهیز نماند            افلاس [32] عنان از کف تقویٰ بستاند

حاتم طایی که بیابان نشین بود اگر شهری بودی از جوش گدایان بیچاره شدی و جامه بر او پاره کردندی گفتا نه که من بر حال ایشان رحمت می برم، نه که بر مال ایشان حسرت می خوری؛ ما در این گفتار و هر دو به هم گرفتار؛ هر بیدقی [33] که براندی به دفع آن بکوشیدمی و هر شاهی که بخواندی به فرزین [34] بپوشیدمی تا نقد کیسه ی همت درباخت و تیر جعبه ی حجت همه بیانداخت

هان تا سپر نیافکنی از حمله ی فصیح             کو را جز آن مبالغه مستعار نیست

دین ورز و معرفت که سخندان سجع گوی       بر در سلاح دارد و کس در حصار نیست

تا عاقبت الامر دلیلش نماند، ذلیلش کردم. دست تعدی دراز کرد و بیهده گفتن آغاز و سنت جاهلان است که چون به دلیل از خصم فرومانند سلسله ی خصومت بجنبانند. چون آزر [35] بت تراش که به حجت با پسر برنیامد به جنگش برخاست که لئنَ لَم تَنتهِ لاَرْجُمنَّکَ [36]. دشنامم داد سقطش گفتم گریبانم درید زنخدانش گرفتم.

او در من و من در او فتاده          خلق از پی ما دوان و خندان

انگشت تعجب جهانی                  از گفت و شنید ما به دندان

القصه مرافعه ی این سخن پیش قاضی بردیم و به حکومت عدل راضی شدیم تا حاکم مسلمانان مصلحتی بجوید و میان توانگران و درویشان فرقی بگوید، قاضی چو حیلت [37] ما بدید و منطق ما بشنید سر به جیب تفکر فرو برد و پس از تأمل بسیار برآورد و گفت : ای آن که توانگران را ثنا گفتی و بر درویشان جفا روا داشتی، بدان که هر جا که گل است خار است و با خمر خمار است و بر سر گنج مار است و آن جا که دُرّ شاهوار است نهنگ مردم خوار است. لذت عیش دنیا را لدغه ی [38] اجل در پس است و نعیم بهشت را دیوار مکاره در پیش.

جور دشمن چه کند گر نکشد طالب دوست           گنج و مار و گل و خار و غم و شادی به همند

نظر نکنی در بوستان که بید مشک است و چوب خشک همچنین در زمره ی توانگران شاکرند و کفور و در حلقه ی درویشان صابرند و ضجور [39]

اگر ژاله هر قطره ای دُر شدی             چو خر مهره بازار از او پُر شدی

مقرّبان حق جل و علا توانگرانند درویش سیرت و درویشانند توانگر همت و مَهین توانگران آن است که غم درویش خورد و بهین درویشان آن است که کم توانگر گیرد و من یَتوکل علی اللهِ فهوَ حَسبُهُ [40].

پس روی عتاب از من به جانب درویش آورد و گفت : ای که گفتی توانگران مشتغلند و ساهی [41] و مست ملاهی [42] نَعَم طایفه ای هستند بر این صفت که بیان کردی قاصر همت کافر نعمت که ببرند و بنهند و نخورند و ندهند و گر به مثل باران نبارد یا طوفان جهان بردارد به اعتماد مکنت خویش از محنت درویش نپرسند و از خدای عزّوجل نترسند و گویند :

گر از نیستی دیگری شد هلاک        مرا هست، بط [43] را ز طوفان چه باک

وَر اکباتُ نیاق ِفی هوادجها            لم یلتفتنَ الا من غاصَ فی الکثب [44]

دونان چو گلیم خویش بیرون بردند        گویند چه غم گر همه عالم مُردند

قومی بر این نمط که شنیدی و طایفه ای خوان نعمت نهاده و دست کرم گشاده طالب نامند و معرفت و صاحب دنیا و آخرت، چون بندگان حضرت پادشاهِ عالم عادل مؤید مظفر منصور مالک ازّمه [45] انام حامی ثغور [46] اسلام وارث ملک سلیمان اعدل ملوک زمان مظفرالدنیا و الدین اتابک ابی بکر سعد ادام الله ایامهُ و نصر اعلامه

پدر به جای پسر هرگز این کرم نکند          که دست جود تو با خاندان آدم کرد

خدای خواست که بر عالمی ببخشاید          تو را به رحمت خود پادشاه عالم کرد

قاضی چون سخن بدین غایت رسانید وز حد قیاس ما اسب مبالغه درگذرانید به مقتضای حکم قضا رضا دادیم و از مامضی [47] درگذشتیم و بعد از مجارا [48] طریق مدارا گرفتیم و سر به تدارک بر قدم یکدگر نهادیم و بوسه بر سر و روی هم دادیم و ختم سخن بر این بود

مکن ز گردش گیتی شکایت، ای درویش         که تیره بختی اگر هم بر این نسق مردی

توانگرا چو دل و دست کامرانت هست             بخور ببخش که دنیا و آخرت بردی

--------------------------------------------------------------------------------

پانوشت ها :

1. طعنه زدن، زشتی کسی را گفتن، سرزنش کردن

2. حمل کننده

3. مستمندان

4. همسایگان

5. بنده آزاد کردن

6. زکات داده شده

7. آدم گرسنه

8. گفتن تکبیرة الاحرام

9. غذای شب

10. ذکرها

11. به خدا پناه می برم از فقری که شخص را بر او می اندازد و همسایگی کسی که وی را دوست ندارم.

12. فقر، سیاه رویی دو جهان است.

13. پیغمبر

14. نیکان

15. وظیفه و مستمرّی

16. حرکت

17. نزدیک است فقر که کفر باشد.

18. دست بخشنده

19. دست عطا گیرنده

20. قرآن

21. ایشان را روزی معیّن است.

22. نفرت کننده از مردم

23. شیفته

24. گاوی که تولید کننده ی عنبر است.

25. مأمورین درشت و سخت

26. مچ و بند دست

27. قاپ پا

28. جوان

29. ترک دنیا و کناره گیری از مردم در اسلام نیست.

30. غارت

31. آن که در پیش وی هر چه خرمای تازه دلش بخواهد هست این کار وی را بی نیاز می کند از این که سنگ به خوشه ها بیاندازد.

32. تنگدستی

33. مهره ی پیاده در شطرنج

34. مهره ی وزیر در شطرنج

35. عموی ابراهیم پیامبر

36. اگر از کار خود باز نایستی تو را سنگسار کنم.

37. ظاهر و هیأت

38. گزیدن

39. دلتنگ

40. و آن که بر خدا توکل کند خدا وی را کفایت کننده است.

41. فراموش کار

42. بازی ها و کارهای مشغول کننده

43. مرغابی

44. زمانی که در کجاوه ها بر شتران ماده سوارند هیچ توجهی ندارند به کسی که در توده های ریگ فرو رفته است.

45. مهارها

46. سرحدها

47. آن چه گذشت.

48. مجاورت

 

 

بستن این پنجره

فرهنگ ایران زمین همواره شاهد ظهور و بروز اندیشمندانی بوده است که بر بستری عرفانی و ملکوتی ارزش های دنیوی را نفی کرده اند. سرزمین سهروردی و ملاصدرا که هانری کوربن به درستی در باب متفکرانش می گوید؛ «برای آنها طی الارض کردن و راه رفتن روی آب و پدیدار شدن جهان روحانی و ارض ملکوت بسیار ارزشمندتر» است تا صحبت از دنیا و عدالت زمینی. اما هر قاعده کلی استثنایی نیز دارد و می توان در برخی از متفکران این دیار رگه هایی از عقلانیت مبتنی بر دفاع از توانگری را رویت کرد. «جدال سعدی با مدعی» حکایتی است تامل برانگیز از گلستان سعدی که در آن سنت فقرپروری بر آمده از رویکرد عرفانی منکوب شده است. پیش از پرداختن به این بحث اشاره نکته ای بسیار مهم جلوه می کند. سعدی خود عارفی است ستایشگر اخلاق درویشی و این امر در جای جای فصول گلستان قابل رویت. سعدی تنها در انتهای فصل آداب تربیت از توانگران دفاع می کند. باید اشاره کرد آنجا که سعدی روابط واقعی متن جامعه را شرح می دهد درویشی را می ستاید، اما در آرمان شهر خود روند منطقی امور توانگران را مدح می کند و این طرح باید گونه نیز در بستری عرفانی است که قطعا نباید گمان برد که توانگر سعدی فردی است که فایده انگارانه و بر بستر عقل ابزاری ثروت را می پسندد، توانگر سعدی همچنان مومن و موحدی است درویش صفت. در این روایت سه عنصر مدعی، سعدی و قاضی نقش ایفا می کنند که به شرح هر یک می پردازیم؛
مدعی
مدعی نماد درویشانی است که تنها بر ذم توانگران سخن می گویند «توانگران مشتی مغرور، معجب نفور، مشتغل مال و نعمت، متفتن جاه و ثروت که سخن نگویند الا به سفاهت و... علما را به گدایی منسوب کنند و فقرا را به بی سر و پایی معیوب گردانند» مدعی آن چنان خاک سرای ثروت را به توبره می کشد که گویی از تولید ثروت پلشت تر و زشت تر فرآیندی در عالم هستی وجود ندارد!
سعدی
«
توانگران دخل مسکینانند و ذخیره گوشه نشینان و مقصد زائران رکهت مسافران و...» این چنین است که سعدی زبان به مدح توانگران می گشاید زیرا می داند که فراغت و آسودگی با فقر و محنت و سعادت با تنگدستی قرابت چندانی ندارد. او مستند به روایات مذهبی می گوید که فقر به کفر می انجامد. سعدی به زیبایی و در نهایت مهارت بر فواید و سودمندی توانگری صحه می گذارد و رابطه معاش، فراغت، آرامش را اینچنین بیان می دارد؛ «... بینی که حق جل و علا در محکم تنزیل از نعمت اهل بهشت خبر می دهد که اولئک لهم، رزق معلوم تا بدانی که مشغول کفاف از دولت عفاف محروم است و ملک فراغت زیر نگین رزق معلوم» سعدی آن چنان بر رویکرد دنیا محور تاکید دارد که بیان می دارد؛ «صاحب دنیا به عین عنایت حق ملحوظ است و به حلال از حرام محفوظ» او در این حکایت دو سر طیف را در قالب مدعی و سعدی نمایان می سازد تا شخصیت معقول تری را خلق نماید؛ «قاضی».
قاضی
اگر «مدعی» را واقعیت آن روز ایران زمین و «سعدی» را آرمان شهر عقلانی این ادیب فرزانه بدانیم، «قاضی» رجوع دوباره سعدی به واقعیت در متن گلستان است تا پس از آن در باب «آداب صحبت» سخن بگوید. قاضی شاهکار بی نظیر سعدی و به نوعی تصویری واقعی از شخصیت اوست. قاضی بر جدال سعدی و مدعی به حکم عدالت نظر می دهد. قاضی رویکرد رادیکال سعدی را نکوهش می کند «هر جا که گل است خار است و با خمر خمارست و به سر گنج مار است و آنجا که در شاهوار است نهنگ مردم خوار است». در عین حال مدعی را پند می دهد که همه را به یک چوب نراند که «قومی بدین غط که شنیدی و طایفه ای خوان نعمت نهاده و دست گرم گشاده. طالب نامند و معرفت و صاحب دنیا و آخرت و...». در اینجاست که بار دیگر سعدی به متن باز می گردد و فراموش نمی کند که یادی از «اتابک ابی بکر سعد» نماید که این دیار را اعتماد به سلطان نشاید. او آموخته است که در کنار قدرت زیست نماید و همواره بر طبل مخالفت با حاکمان نکوبد، سعدی با رویکردی تقدیرگرا و با زیرکی مبحث معیشت و اقتصاد را به قدرت نزدیک می کند و حتی استبداد ایرانی را توجیه می کند «عمل پادشاه ای برادر دو طرف دارد. امید و بیم یعنی امید نان و بیم جان». بسیاری از متفکران و اندیشمندان کنونی این دیار هر چند با رویکردی متفاوت و بر آمده از سامانه معرفتی مدرن، هم چنان به نوعی در مذمت توانگری سخن می رانند و در این راستا حاکمان را به طور مطلق بی نصیب نمی گذارند. اما سعدی در نقد خود بر جامعه و حاکم جانب عقل را رها نمی کند و همواره محافظه کارانه بر ارابه مخالفت می راند زیرا معتقد است
دگر ره چون نداری طاقت نیش
مکن انگشت در سوراخ کژدم
او حتی جدال سعدی و مدعی را با بازگشت به رویکرد عرفانی خود و در جوی مملو از سکوت، تواضع و فروتنی به پایان می رساند و چنین پند می دهد: مکن ز گردش گیتی شکایت ای درویش
که تیره بختی اگر هم بدین نسق مردی
توانگرا چون دل و دست کامرانت هست
بخور، ببخش که دنیا و آخرت بردی
فهم و درک رویکرد سعدی به عرصه فرهنگ نیازمند بررسی دقیق و موشکافانه اندرزنامه پربار وی گلستان است که منطقا در این مقال نمی گنجد. اما می توان اشاره کرد که گلستان سعدی در باب عقلانیت سیاسی از ظرفیتی بیش از آن چه برخی محققین ایرانی آن را در سیاست نامه خلاصه کرده اند برخوردار است.
محمد رضا نوربخش
روزنامه کارگزاران

http://www.alefbe.com/article_Shad_Roman.htm

 

مدعی، همچون اسمی مستعار برای بی­آزرمی

پیش از آن که به تغییر و تبدیل­های وقاحت در دوران خود برسیم و آن را در دل چند رُمان فارسی باز شناسیم، درنگی ­کنیم بر واکنش شعر کلاسیک نسبت به نماد مدعی. یعنی همان شخصیتی که هیچگاه از عهده­ی ادعای خود بر نمی­آید.

وقتی حافظ ­سرود:

با مدعی مگوئید اسرار عشق و هستی       تا بی خبر بمیرد در درد خود پرستی

نگاه و تکیه به سنت سرایش پیش از خود داشت. سنتی که در افشای چرایی و چگونگی وقاحت و بی­آزرمی کم کاری نکرده بود. بر گستره آن سنت سُرایشی، سعدی با فاصله زمانی نزدیک به صدسال پشت سر حافظ ایستاده است. حافظی که سخن پیشکسوتان را چنین جذاب در غزل خود جمعبندی کرده است:

آن روز دیده بودم این فتنه­ها که برخاست      کز سرکشی زمانی با ما نمی­نشستی

سعدی در گلستان، باب هفتم(در تاثیر تربیت) به طور مشخص از جدال با مدعی ­گفته است. اما فراتر از این مورد خاص، کُل اثر وی را بایستی تلاشی دید که در پی ارائه دستگاه نظری و تعریف هنجارها برای رفتار درست آدمی است.

شاعر طعم تلخ غربت چشیده و شراب گوارای جهان دیدگی نوشیده­ی ما، چه به نظم و چه به نثر، حکایتهایی پُر معنا در بوستان و گلستان خود آورده است. روایت­هایی که با گوهر خود در مقابل بی­آزرمی (وقاحت) پایداری می­کنند تا به سهم خویش نقشی در سلامت ارتباط اجتماعی ایفا کنند. او که در برابر نماد مدعی به صلح­جویی و به فروتنی میل می­کند، درویشان را دارای چنین روشی می­داند:

شنیدم که مردان راه خدا        دل دشمنان را نکردند تنگ.

این رهنمود در حالی ارائه می­شود که در نظر سعدی مدعی به چنین انحرافی آغشته است:

نبیند مدعی جز خویشتن را      که دارد پرده پندار در پیش.

بر این سیاق، اسارت در غرور، و نیزغرقه در ذهن خود بودن، تالی فاسد درویشی است که همطراز بزرگواری خوانده می­شود. در این رابطه، برهان سعدی چنین است:

باطل است آنچه مدعی گوید       خفته را خفته کی کند بیدار

او وقتی مصراع­های زیر را سروده در پی استدلال برای منظور خود بوده است:

مشو غره بر حسن گفتار خویش      به تحسین نادان و پندار خویش

چو با سفله گویی به لطف و خوشی     فزون گرددش کبر و گردنکشی

در گلستان سعدی فصل­هایی که رواداری و بردباری را تبلیغ می­کنند و یا بیت­هایی از این دست کم نیستند:

چو انسان  را نباشد فضل و احسان    چه فرق از آدمی تا نقش دیوار

یا این رهیافت و رهنمود را در نظر گیریم که آورده:

ای طبل بلند بانگ در باطن هیچ     بی توشه چه تدبیر کنی وقت بسیج

و سرانجام در پیگیری اندرزهای سعدی در بوستان و گلستان که گفته "حریص و جهانسوز و سرکش مباش"، به پاره سرود زیر می­رسیم که ارتباط مستقیم دارد با آنچه ما از حضور وقاحت در چند رُمان فارسی این روزگار خواهیم دید:

بزرگی به ناموس و گفتار نیست     بلندی به دعوی و پندار نیست

...

گنهکار و خود رای و شهوت پرست     بغفلت شب و روز مخمور و مست

 

پاسخ : فرق گدا و فقیر


این نوشته ها حکایت جدال سعدی با مدعی است که من به زبان ساده وقابل فهم برگرداندم واقعا جالبه ومرتبط با این تایپیک.گفتم خود متن شاید سنگین باشه مطمئنا برگردان من پراز اشتباهه واز زیبایی متن اصلی چیزی نداره ولی خوب قابل فهمه واین نکته ارزشش.
..........................
کسی بود به ظاهر درویش ولی درباطن خلاف این،درجمعی نشسته بود وشروع به نکوهش ثروتمندان کرده بود ومیگفت:درویش وفقیر دست قدرتش بسته است ولی ثروتمند پای اراده اش بسته است!کریمان را به دست اندر درم نیست
خداوندان نعمت را کرم نیست!مرا که نان ونمک ثروتمندان را خورده بودم این صحبت ها سنگین امد وگفتم :ثروتمندان اندوخته مسکینان وفقیران هستند وهدف دیدارکنندگان ومقصد زایران وتحمل کننده بار دیگران برای اینکه انها راحت باشند،دست به طعام نمیبرند مگر اینکه زیردستان خورده باشند وباقی مانده مکارم ایشان همیشه به پیران وکنیزان ونزدیکان وهمسایگان میرسد.توانگران را وقف است ونذرومهمانی
زکات وفطره واعتاق وهدی وقربانی!تو کی به دولت ایشان رسی که نتوانی
جز این دورکعت وان هم به صد پریشانی!اگر قدرت وتوانایی بخشیدن هست ،برای توانگران بهتر میسر هست چراکه هم مال از حرام پاک شده دارند وهم جامه پاکیزه برای عبادت،پیداست که از معده خالی هیچ بر نمیاید.شب پراکنده خسبد انکه پدید
نبود وجه بامدادانش
مورگرد اورد به تابستان
تا فراغت بود زمستانش
فراغت وراحتی با فقر پیوند نمیخورد،یکی مشغول بستن احرام است برای نماز ودیگری منتظر شام شب خود!هرگز این مانند ان نیست!پس عبادت ثروتمندان به قبول نزدیکتر هست چراکه حواسشان به عبادتشان هست به سبب فراغت روح ونه به فکر شام شب.وقتی من این سخنان گفتم درویش طاقت از کف داد وبا تندی پاسخ من را اینگونه داد:انچنان مبالغه کردی که هرکس نداند فکر میکند پادزهرند یا وسیله رساندن روزی به دیگران!مشتی متکبر مغرورخودپسند منفور،که مشغول مال دنیا هستند وشیفته جاه ومقام که سخنی نمیگویند مگر از روی نادانی وکرم وبخششی نمیکنند مگر به زور واجبار!علما رابه گدایی منسوب میکنند وفقرا با به بی سروپایی طعنه میزنند!وفکر میکنند از همه برتر هستند.گفتم مذمت نکن انها را ،گفت:اشتباه کردی انها بنده مال اند،چه فایده که ابر پرباران اند ولی نمیبارند!وبه مشقت ثروت جمع میکنند وبه خاطر خست باقی میگذارند برای ورثه!به رنج وسعی کسی نعمتی به دست ارد
دگر کس اید وبی رنج وسعی بردارد
گفتم چون به واسطه گدا منشی ازتوانگران گدایی کردی وخواسته ات را پاسخ نگفتند انها را به خساست متهم میکنی!! وهمه چیز راازدید گدامنشانه خودنگاه میکنی!،محک داند که زرچیست وگداداند که ممسک کیست!گفت به تجربه ان میگویم که ابستگان وخدمتکاران سختگیر بردرب خانه هایشان میگذارند تا اجازه ورود ندهند،ودست ردبرسینه صاحبان خر میزنند ومیگوین کسی اینجا نیست وبه حقیقت که راست هم میگویند چرا که
ان را که عقل وهمت وتدبیر ورای نیست
خوش گفت پرده دار که کس درسرای نیست!گفتم:به خاطر اینکه از دست گدایان عاجز شده اند واز درخواست های انها به فغان امده اند!که اگر ریگ بیابان در(مروارید) شود محال است که چشم گدا پرشود!هرکجا سختی کشیده ای راببینی که خودش را درگیر کارهای بد کرده واز توابع انها هراس ندارد وحلال از حرام نمیشناسه!اما صاحب دنیا از توجه خدای بزرگ برخورداره وحلال وحرام مالش معلوم،این سوال من را پاسخ بده ایا هرگز دیدی کسی دزدی کنه وبه زندان بیفته به جز علت فقر ونداری؟؟
با گرسنگی قوت پرهیز نماند
افلاس عنان از کف تقوا بستاند
حاتم طایی که بیابان نشین بود،اگر شهری بود از ازدحام گدایان بیچاره میشد وحتی لباس برتن او پاره میکردند
درمن منگر تادگران چشم ندارند
ازدست گدایان نتوان کرد ثوابی!گفت:من دلم به حال ثروتمندان میسوزد!گفتم نه به مال انها حسرت میخوری!خلاصه کارما بالا گرفت وبا هم گلاویز شدیم،
اودرمن ومن دراو فتاده
خلق ازپی ما دوان وخندان
انگشت تعجب جهانی
از گفت وشنید مابه دندان
خلاصه رفتیم پیش قاضی برای حل ماجرا،قاضی وقتی صحبت هاراشنید کمی فکر کرد وگفت:ای کسی که از ثروتمندان طرفداری کردی ونکوهش فقیران را کردی بدان که هر جا گلی هست خارهم هست ووقتی شراب بنوشی مستی دارد وبر سر هر گنجی ماری هست
جوردشمن چه کند گرنکشد طالب دوست
گنج وماروگل وخاروغم وشادی به هم اند!بنابراین دربین ثروتمندان شاکر هست وکافر وهمین طور دربین فقیران صابر وضجه کننده!
کسانی مقرب درگاه خداوند اند که توانگر اند ولی درویش سیرت،ودرویش اند اما توانگر همت!
وبهترین ثروتمندان کسی است که غم فقیران را میخورد وبهترین فقیران ان است که غرور خودرا نزد ثروتمندان حفظ میکند
دراخر نتیجه بحث ها این شد:
مکن زگردش گیتی شکایت ای درویش
که تیره بختی اگر هم بر این نسق مردی
توانگرا ،چودل ودست کامرانت هست
بخور،ببخش که دنیا واخرت بردی

http://forum.hammihan.com/showthread.php?t=12681&page=4