داستان مرگ رستم - شاهنامه

داستان مرگ رستم

پنج‌شنبه 9 آبان‌ماه سال 1387

داستان مرگ رستم
گروه: شاهنامه

کنون کشتن رستم آریم پیش
ز دفتر همیدون بگفتار خویش

فردوسی گوید در شهر مرو پیری دانا بود به نام آزاد سرو که نزد احمد سهل زندگی می کرد. او از کارنامه های خسروان فراوان داشت. با تن و پیکری پهلوانی، دلی پر ز دانش و سری پر سخن. هر زمان که سخن می گفت پر بود از داستان های کهن.
نژادش به سام نریمان کشیده می شد و از رزم های رستم داستان ها به یاد داشت و آنچه که می گویم شنیده از آزاد سرو است. اگر عمری باشد و این نامه را به پایان آورم شاهکاری ماندنی به نام من در جهان باقی خواهد بود. اما چه توان کرد.
دو گوش و دو پای من آهو گرفت بیمار شده ام دو گوشم سنگین شده و دو پای من از درد طاقت رفتنش کم گردیده و تهی دستی و پیری هم زمان بیشتر نیرو می گیرد، و من ضعیف می شوم. نمی دانم از که شکایت کنم، بنالم ز بخت بد و سال سخت. باشد که سلطان محمود مرا در این کار بزرگ یاری کند.
ای فرزند! باز می گردیم بدنبال سخن و آنچه را که دانای طوس از زبان آزاد سرو در شاهنامه آورده است.
آزاد سرو گفت: در مشکوی زال بنده ای بود هنرمند، نوازنده رود و سراینده سرود. آن کنیزک روزی پسری آورد چون ماه درخشان، به بالای سام سوار. خبر به زال دادند شاد شد. ستاره شناسان و دانشمندان را از کشمیر و کابل خواست.
بزرگان آتش پرست و آگاهان یزدان پرست، دانایان زیج رومی که نزد زال جمع شدند و تمامشان ستاره کودک را و آنچه را که بر او می گذرد مورد توجه قرار دادند. اما اختران چنین گفتند که آینده آن پسر تباه است. رویدادی بس شگفت در زندگی آن پسر رخ می داد.
ستاره شناسان همه به یکدیگر نگریستند و بدستان گفتند:«ستاره کودک را نظاره کردیم راستی آنکه آسمان به این کودک مرحمتی ندارد. زمانی که او به مردی برسد و پهلوانی آغاز کند خاندان سام نیرم را تباه خواهد کرد و خاندان تو را به رنج خواهد آورد، همه سیستان از او پر خروش می شود. شهر ایران از آنچه که این کودک می کند بر هم خواهد ریخت و روز مردم از او تلخ خواهد شد و پس از آن اندکی دیگر در جهان خواهد بود.» دستان غمگین شد، خدا را نیایش کرد و گفت:
«پروردگارا به هر کار پشت و پناهم توئی، برای این کودک بجز کام و آرام و خوبی مباد!» ورا نام کردش سپهبد شغاد. چون دوران کودکی اش بسر رسید و جوان شد، شغاد را، بر شاه کابل فرستاد. دیری نگذشت که او سواری دلاور شد، به گرز و کمان و کمند.
شاه کابل، به گیتی بدیدار او شاد بود. پس دختر خود را به او داد تا فرزندی اصیل بوجود آید. بودن شغاد نزد شاه کابل این وسوسه را دامن زد که چرا هر سال یک چرم گاو، زر به رستم باژ دهند. بخصوص حالا که شغاد داماد شاه کابل است، باید فکری کرد روزی شغاد در نهان با شاه کابل گفت:«رستم از اینکه من داماد تو هستم شرم ندارد، و از تو باژ طلب می کند؟ اکنون بیا با هم بسازیم و او را بدام آوریم و تمام جهان را از خونریزی بر او آسوده کنیم!» هر دو با هم توافق کردند و به آنجا رسیدند که نام رستم را از جهان گم کرده و اشک بر دیده دستان آورند.
شبی تا صبح نخفتند و اندیشه کردند که با رستم چه باید کرد. شغاد به شاه کابل گفت:«راه آن است که مهمانی بزرگی برپا کنیم، به هنگام می خوردن تو من را از خود بران، سخن سرد و دشنام بد بگوی، من از تو قهر کرده سوی زابل می روم و در آنجا از تو شکایت می کنم. هم نزد رستم و هم نزد دستان. آن چنان که رستم برای تلافی و حفظ من بسوی تو بیاید. در این مدت شکار گاهی را انتخاب کن و در راه آن چندین چاه به بزرگی که رستم و رخش در آن بیفتند بکن، در ته چاه نیزه های بلندی را بنشان و بر آن خنجر و دشنه ببند، تعداد چاه ها را هر چه بیشتر کنی بهتر است.

اگر ده کنی چاه بهتر ز پنج
چو خواهی که آسوده گردی ز رنج

چنانکه گفتم در بن هر چاه نیزه و خنجر فراوان بنشان و سر چاه را سخت بپوشان و این داستان را حتی به باد هم نگو که حتی باد هم راز ما را بجایی دیگر خواهد برد.»
شاه کابل به گفتار آن بی خرد گوش کرد، جشنی بر پا کرد و چون نان خوردند، می و رود و رامشگران خواستند و شغاد خود را به مستی زد و به شاه کابل گفت:«من از همه شماها بالاترم، زیرا برادری چون رستم دارم، کدامتان چنین نژادی دارید؟»

شاه کابل خود را به آشفتگی زد و گفت:«ای شغاد تو از نژاد سام نیرم نیستی، تو نزد رستم و سام از نوکری پست تر و کوچکتر هستی.» چنانکه قرار بود سخنشان در این زمینه بالا گرفت. عاقبت شغاد پای بر اسب کرد و روانه زابل شد.
شغاد چون به زابل رسید بدیدار زال رفت، پدر شادمان شد، نوازش کرد و در پی آن شغاد نزد رستم رفت. رستم از دیدار او شاد شد، او را در بر گرفت و پرسید:«چگونه است کار تو با کابلی- چه گوید وی از رستم زابلی؟»
شغاد گفت:«از او سخن مگو! قبل از این به من نیکویی می کرد. اما اکنون چون می می خورد مرا کوچک می کند و می گوید، تا کی باید به رستم باژ داد؟ و به من گفت تو فرزند زال نیستی، اگر هم باشی خود زال چه ارزشی دارد که تو داشته باشی؟ دل من از آن سخنان گرفت و از کابل شبانه بیرون آمده و خود را به زال رساندم.»
رستم در خشم شد و گفت:«از او و کشورش اندیشه مکن! برای همین سخن که گفته است جانش را خواهم گرفت و تو را شادمان بر تخت شاهی کابل می نشانم، اینک چند روز بمان تا با هم رفته و شاه کابل را بر سر جای خودش بنشانیم!»
رستم فرمان داد سپاهی شایسته آماده کنند تا به جنگ شاه کابل برود و شغاد را پادشاه آن سرزمین نماید. چون کار لشکر آماده شد، شغاد نزد رستم رفت و گفت:«ای برادر! شاه کابل ارزش جنگیدن ندارد، اگر نام تو بر نویسم بر آب- به کابل نیابد کس آرام و خواب. گمان می کنم از آنچه با من کرده پشیمان شده است و اینک می کوشد تا به نوعی با من آشتی کند و کسانی را نیز برای این کار فرستاده است.» رستم گفت: «اینک که چنین است به کابل نمی روم. زواره با صد سوار و صد پیاده کافی خواهد بود.»
اما بشنو از شاه کابل! فردای آن شب که شغاد روانه زابل شد، گروهی چاه کن گزیده کرد، به شکار گاه رفت و فرمان داد تا در راه آن، چاه های فراوان کندند. چون آماده شد، فرمان داد نیزه و شمشیر و دشنه و خنجر در آنها نصب کردند و سر چاه ها را چنان بستند که انسان و حیوان آن را تشخیص نمی داد.
از آن سو رستم بر رخش نشست و روانه راه شد. شغاد فرستاده ای را برگزید و برای شاه کابل پیغام داد:«اینک جهان پهلوان بدون سپاه به همراه من روانه کابل است. تو استقبال کن و از گفتار خودت عذر خواهی بنما!» شاه کابل از شهر بیرون آمد و چون رستم را دید از اسب پیاده شد، تاج از سر برداشت، کفش از پای در آورد، دو دست بر سر نهاد، در برابر رستم به خاک افتاد و گفت:«هر چه گفته ام از مستی بوده، سزد گر ببخشی گناه مرا- کنی تازه آیین و راه مرا. ای جهان پهلوان تا مرا نبخشی بر اسب نخواهم نشست.»
شاه کابل همچنان با پای برهنه جلوی رستم حرکت می کرد تا دل رستم آرام شد و گناه او را بخشید. فرمان داد تا کلاه بر سر نهاده، کفش پوشیده، بر اسب نشسته و همراه او روانه راه شود. نزدیک شهر کابل باغی بود بسیار زیبا، زمینی سر سبز با چشمه و جویبار، چون به آنجا رسیدند، شاه کابل جشنی آراسته بود. به هنگام جشن، شاه کابل به رستم گفت:«در نزدیکی اینجا میان کوه و دشت شکار گاهی هست بی نظیر. همه دشت پر است از آهو و گور و حیف است حال که تا آنجا آمده ای شکار نکرده بروی.»
ای فرزند! چون زمان کاری باشد آن کار خواهد شد.
چنین راز دارد جهان جهان
نخواهد گشادن بما بر نهان

بفرمود تا رخش را زین کنند
همه دشت پر باز و شاهین کنند

رستم تیر و کمان بر گرفت و با شغاد و زواره روانه شکارگاه شد. چون به شکارگاه رسیدند، سپاهیانی که همراه رستم بودند هر یک بسوئی پراکنده شدند. شغاد نیز از ایشان جدا شد، اما زواره و تهمتن بر همان راه رفتند که در آن چاه بود. رخش به کنار یکی از چاه ها رسید، حیوان بوی خاک تازه را حس کرد. تن خود را جمع کرد. رستم هی بر آن زد، رخش از جا جست اما از بوی خاک تازه ترسید و میان دو چاه رسید اما نمی خواست پیش برود. رستم به خشم آمد و تازیانه به رخش زد که هرگز چنان نکرده بود. رخش میان دو چاه مانده بود و خود عقب راه گریز می گشت. چون رستم بر او تازیانه زد، برای جستن بر دو پای فشار آورد، دو پایش فرو شد به یک چاهسار.
رخش و رستم در چاهی که پر از شمشیر و تیغ تیز بود در غلطیدند. و رخش که خود پهلوان بود، پهلویش دریده شد و تهمتن نیز بر تیغ و خنجرها فرو افتاد و در دم بدانست که شغاد چگونه در راهش چاه کنده است. رستم به نیروی مردی و غیرت پهلوانی تن خویش را به کنار چاه رسانید و با خستگی چشمهایش را گشود که چشمش بر صورت شغاد افتاد.

بدانست کان چاره و راه اوست
شغاد فریبنده بدخواه اوست

بدو گفت، ای مرد بدبخت شوم
ز کار تو ویران شد آباد بوم

از آنچه کردی پشیمان خواهی شد و دنیا بزودی تو را پاسخ خواهد داد.» شغاد فریاد کرد:«همان جهان که گفتی امروز پاسخ تو را داد. تا به کی می خواستی خون بریزی و سرزمین مردم را از هر سو تاراج کنی و به هر ملت هجوم بری؟ اکنون دوران تو بسر آمد و در دام افتادی!» در سخن بودند که شاه کابل از راه رسید. رستم را زخمی دید و تمام زخم ها نابسته و خون فشان. رو به رستم کرد و گفت:«در این دشت چه اتفاقی افتاده است؟ صبر کن بزودی می روم تا پزشکی برای مداوای تو بیاورم. او زخم های تو را مرهم خواهد نهاد» و شروع کرد به اشک ریختن. رستم گفت:«ای مرد بد گوهر! روزگار پزشک برای من دیگر سر آمده و تو هم بسر خواهد آمد و هیچ کسی زنده بر آسمان گذر نخواهد کرد، مردان و بزرگان برفتند و ما چو شیر ژیان بر گذرمانده ایم.
چون من در گذشتم به اندک جان تو هم گرفت خواهد شد. فرامرز فرزند من کین مرا خواهد خواست.» سپس به شغاد گفت:«اکنون که در آستان مرگ هستم کمان مرا برگیر، تیری بزه کن و با دو تیر دیگر به من بده تا اگر مدتی زنده بمانم و شیری از اینجا گذر کند مرا ندرد و بتوانم از خود دفاع کنم.» شغاد کمان را برگرفت و تیر را بر آن نهاد و با خنده آن را پیش تهمتن نهاد و ز مرگ برادر همی بود شاد.
تهمتن با سختی کمان را به دست گرفت. شغاد چون حالت رستم را دید، ز تیرش بترسید سخت. و در هر سو عقب سنگری می گشت تا خود را حفظ کند. فقط درخت چنار بزرگی نزدیک او بود که به علت عمر دراز، میانش تهی شده، اما شاخ و برگش بر جای بود. شغاد خود را پشت آن رسانیده و پنهان شد. رستم چون چنان دید، کمان را گوش تا گوش کشیده، خدا را یاد کرد و درخت و برادر بهم بر بدوخت- شغاد از پس زخم او آه کرد- تهمتن بر او درد کوتاه کرد.
رستم سر بر آسمان کرد و گفت:«یزدان را سپاس که از کودکی تا کنون همواره یزدان شناس بوده ام و اکنون که جانم بلب رسیده نیز، پروردگار امکان داد تا کین خود را بستانم.
پروردگارا:

مرا زور دادی که از مرگ پیش
از این بی وفا بستدم کین خویش
گناهم بیامرز و پوزش پذیر
که هستی تو بخشنده دستگیر

راه تو و راه پیامبران تو را پذیرفتم. چون تا دم مرگ آئین پاک خدائی را با خود دارم، روانم کنون گر بر آید چه باک. بهشت را نصیب من کن و آشکار و نهان مرا ببخش که بسوی تو می آیم!»
بگفت این و جانش بر آمد ز تن.

و چنین بود مرگ جهان پهلوان، تهمتن رستم دستان، پهلوان بزرگ آریایی که افسانه های او و مردی و پهلوانیش در هر جا که آریایی ها رفته اند، اثری از آن برجاست. بروایت یک نوشته فردوسی رستم صد و هفت سال در جهان زیست.

یک آب (یکاب) از پس دشمن بدسگال
به از عمر بگذشته صد هفت سال

که در نوشته دیگر چنین آمده است.

دمی آب خوردن پس از بدسگال
به از عمر هفتاد و هشتاد سال